جن گیر ویرایش اردیبهشت 92
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

مرد که در کانکس را باز کرد، خنده روی لبم خشکید. با ماسک و چهره سیاه و کیسه بزرگی که دستش بود، عین فرشته مرگ بود که به شکار روح قربانیهایش آماده باشد. نفسم را حبس کردم توی سینه، تا مرد با لهجه آشنایی گفت: « آشغال ندارین؟» مهندس هم کانکسی گفت آشغال هست. مرد خم شد زیر میز. سطل سبز را برداشت و خالی کرد داخل گونی سفیدش و از در رفت بیرون. بی حرف اضافه. من هنوز داشتم رد قدمهای خسته اش را دنبال می کردم،با کیسه سفید، سرهمی آبی و ماسک سفید خاک آلودش. تا گفتم ترسیدم، مهندس گفت من تا حالا صورتش را ندیده ام. همیشه همین شکلی است. مرد لاغر بود و کوتاه قد و از دور اصلا هم به نظر ترسناک نمی آمد. مردی که در یک کارگاه دور افتاده می پلکید. آشغالها را جمع می کرد و هیچ کس نه صورتش را دیده بود نه اسمش را می دانست. مرد به شکار روحم نیامده بود. خودش روح غمگین و کوچکی بود انگار. گونی اش سنگین شده بود و دیگر لخ لخ می کرد.