butterfly effect
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٧  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

دختربچه پابرهنه و وحشت زده در راهرو جیغ مى زد و گریه مى کرد. در خانه پشت سرش کسى نبود. به سینا گفتم برود بالا و در خانه خودمان را بزند. ایستادم کنار بچه که شاید آرامش کنم. به خودم اگر رو مى دادم من هم مى توانستم پا به پایش جیغ بکشم و گریه کنم. پنج دقیقه قبل، دور میدان بزرگ، گریه ام گرفته بود. بى خود و بى جهت. احساس کرده بودم ترک شده ام. ترکم کرده اند. قطره هاى اشک تند تند ریخته بودند روى گونه ها. بچه ام، عقب ماشین، سرش توى موبایلم بود و حواسش به من نبود. اشکها را پاک نکرده بودم تا آسانسور و حالا دختربچه داشت زار مى زد.

فکر کردم دو تایى بنشینم روى پله هاى سرد. نگهش دارم که جیغ نزند. بعد شاید بشود اشکش را بند آورد. بچه اما چنان جیغ مى زد که انگار آخرین بازمانده ى آخرین جنگ دنیاست. بعدتر، درست وقتى که وسوسه درآوردن کفشهایم و هوار زدن همراه دخترک داشت غیر قابل تحمل مى شد، مردى از بالاى پله ها آمد. بچه را بغل کرد. تشکر کرد که کنار بچه مانده ام.

 من، کنار کدام بچه، مانده بودم؟ یکى در من هنوز ناآرام و بى منطق پا مى کوبید و هوار مى زد. یکى که   از بى انصافى دنیا شاکى بود. یکى که مى دانست بال زدن یک پروانه شاید مردى را بکشاند به مرگ و کابوس مرگ. یکى که زل زده بود به روز، روزِ تمام شده، بر باد رفته و منتظر بود که یکى هم از بالاى پله ها سر برسد و او را در آغوش بگیرد. به جاى این همه از پنج پله بالاتر صورت آشنایى سرک کشید که "چرا نمیایى مامان؟" مامان، من بودم لابد. پس از روى پله ها بلند شدم. این کودکى که چهره اش شبیه من است، لابد بچه ام بود. دوباره برگشته بودم به تصویرم. فرصت گریه بر باد رفته بود.