پایى که من دارم
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٠  کلمات کلیدی: من و پسرم

درسها مانده براى عصر جمعه، شب حتى. نق مى زند که خوابش مى آید. من هم خوابم مى آید. پلکهایم از بى خوابى شب پیش سنگین است و نیم ساعت خواب ظهر فقط آنقدر سرحالم کرده که بتوانم جمعه را به پایان برسانم. با این حال نشسته ام براى داستانى که پسرم نوشته نقاشى مى کشم. یک روباه زرد با دم پشمالو، یک شیر با یالهاى نارنجى و یک پروانه بنفش که هیچ ربطى به ماجراهاى داستان ندارد و فقط براى دل خودم توى هر صفحه تکرارش مى کنم.

سینا دارد پلى کپى درسى را تکمیل مى کند.توى پلى کپى چند کلمه نوشته و از بچه ها خواسته اند که با خواندن هر کلمه، اولین کلمه اى را که به ذهنشان مى رسد، بنویسند. مى گویم: مدرسه، مى گوید: درس، مى گویم: ریاضى، باز مى گوید: درس، همه چیز را ربط مى دهد به همان کلمه اول. توضیح مى دهم که مثلا توى ریاضى عدد هست. یا توى ریاضى جمع و منها داریم. کلمه بعدى "مادر" است. مى گویم: وقتى مى گویم مادر، اولین کلمه اى که به ذهنت مى رسد چیه؟ مى گوید: "پا! چون مامان پا دارد." 

 بله، عصر جمعه است و این مادر از تمام هنرهاى مادرى، فقط یک پا برایش مانده. احساس مترسکى را دارم که گذاشته اندش وسط یک مزرعه خالى و کلاغها هم روى سرش کار خرابى مى کنند، بیخود و بى جهت. مادر دست، چشم و قلب هم دارد پسرم. مادر احساس دارد. خستگى، عشق و غصه دارد. مادر موهاى آشفته، قلب آشفته و روزگار آشفته اى هم دارد. مادر یک ریوى سرمه اى و یک پروانه پایه دوى نظام مهندسى دارد که اعتبارش تمام شده. مادر دو تا ساعت مچى و بیست گوشواره بدلى رنگى دارد. مادر، علاوه بر همه اینها تو را دوست دارد. شبها برایت تن تن مى خواند. روزها مى بردت مدرسه. برایت لقمه نان و پنیر مى گیرد و دیکته هایت را مى گوید. مادر بیچاره ات، خیلى چیزها دارد و خیلى چیزها ندارد. وسط این داشته ها و نداشته ها، چرا باید "پا" یادت بیفتد؟ من الان بروم بمیرم، حق دارم یا نه؟