still
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳٠  کلمات کلیدی: روزهای من

هنوز وقتی آن تاپ آبی را می‌پوشم یاد تو می‌افتم. همان تاپی که تو آن را از یکی از حراجیهای دوبی خریده بودی و برایم سوغاتی آوردی. حسابی کهنه شده اما هنوز رنگش خوشایند است و مرا یاد داشتن تو می‌اندازد. یاد وقتی که می‌شد آمد خانه شلوغ تو و نشست کنار تو. یاد وقتهایی که می‌شد تو را در آن آشپزخانه کوچک تماشا کرد. یاد وقتهایی که هنوز خیلی جوان بودیم و تو شوهر کرده بودی و حرفهایی می‌زدی که من بلد نبودم بزنم و هنوز هم بعد از ده سال بلد نیستم. یاد قبلتر از آن، روزهای تولدمان، یاد عصرهای خانه شما، یاد مادرت، با آن چشمهای قشنگ... راستی برادرزاده‌ات عجیب شکل توست. عکسهایش را نگاه می‌کنم و باز دلم برای تو تنگ می‌شود. نمی‌دانم الان چه می‌کنی. چند تا بچه داری و هنوز هم موقع کار کردن توی آشپزخانه آواز می‌خوانی یا نه. نمی‌دانم چه می‌کنی. اما دلم برایت تنگ می‌شود. هر چقدر هم که وانمود کنم که نمی شود، دروغ است. دلم برای تو تنگ می‌شود. برای همین است که هنوز آن تاپ آبی را می‌پوشم و به تو فکر می‌کنم.