لطفا نقابتان را بالا بزنید آقاى شوالیه!
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

دخترها، شوالیه ها را دوست دارند. مهم نیست که قرن بیست و یکم است و دیگر هیچ کس با زره و اسب سیاهش نیزه سه متریش را در شکم هیچ غول بیابانى بدشکلى فرو نمى کند. هنوز نقش مردى که خودش را داوطلبانه بین زن و دنیا قرار مى دهد، جذاب است. گیرم که فقط براى این باشد که کفشهایت را کمتر خاکى کنى یا بار کمترى بردارى. این روزها نسل این شوالیه ها دارد ور مى افتد. از همان زمانى که ما مرد شدیم و شمشیرمان را در جدال زندگى از رو بستیم، شوالیه ها به گوشه هاى تاریک جنگلهاى خیالشان پناه بردند. دنیایى که در آن نشود به خاطر زنى جنگید یا مرد، براى شوالیه به لعنت خدا نمى ارزد. اما وقتى که مى شود گاهى آهسته خزید پشت سایه ى یک شوالیه؛آن غرور کاذب همه فن حریف بودن، دستمان را مى بندد. به نظرم بگذاریم شوالیه ها، حداقل تا وقتى به دست طبیعت منقرض نشده اند، گاهى بین ما و دنیا بایستند. لبخند بزنید و بگویید این آب معدنى خنک نیست. یکى دیگر لطفا؟ ماشینم را جابجا کردید، متشکرم و خواهش مى کنم نقابتان را بالا بزنید که مطمئن شوم وجود دارید هنوز، آقاى شوالیه!