« قایقى خواهم ساخت...»
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٦  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

زیر چشمهایم گود افتاده و سیاه شده. این را زنى که توى آینه ام بود و موهایش را سشوار مى کشیدم بهم گفت. گفتم یک هفته است شاید که شبى چهار، پنج ساعت بیشتر نخوابیده ام. عرق بیدمشک و نسترن هم دیگر اثر نمى کند. براى همین، هشتِ شب است و دارم چاى مى خورم. مدل هر چه باداباد. صداى گنگ آواز زنى مى آید. زنِ توى آینه یک ژاکت خاکسترى پوشیده. مال مادربزرگم است. دیشب که سردم بود دایى کشو را باز کرد و من این ژاکت را برداشتم. ژاکت نرم است و یک جور خوبى گرمم کرده، لابد چون مال مادربزرگم بوده.

 من این شهر دیوانه را خیلى دوست دارم. به امیر مى گویم یک روز این شهر، شهر من هم مى شود. شروع مى کند از برنامه هاى پنج ساله چهارم و پنجم و صدم گفتن. من گوش نمى کنم اما. فکر مى کنم تا وقتى که دوست دارم باد دریا سر به سر موهایم بگذارد باید بیایم. تا وقتى که هنوز دلم مى خواهد رو به دریا بایستم و زل بزنم به غروب در این زیباترین شهر دنیا. به پلى که دو تکه شهر را به هم دوخته و لابد عاشقهاى زیادى را دیدنش به هیجان آورده.  هر وقت که سوار کشتى مى شوم، اولین عکس را که از استانبولم مى اندازم،  از من مى پرسد: " پس کى میایى؟ سى و هفت؟ سى و نه؟ چهل؟" مى گویم: " به زودى" باور مى کند. شهرهاى بزرگ، دروغهاى کوچک عشاقشان را زود باور مى کنند. حالا صداى زن واضحتر مى آید. آواز نیست. قرآن مى خواند. صدایش زیباست ولى غصه ام مى شود. شهر من، پیر شده و زیر چشمهایش مثل من کبود است، زیر چشمهاى بیچاره ى خواب زده ام.