با یک سرى چرت و پرت به روزم!
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳۱  کلمات کلیدی: من و پسرم ، غر می‌زنم، پس هستم

یک. امروز، روز آخر مدرسه پسرم بود. هشت ماه گذشت و پسر کوچکم حالا کلاس اولش را تمام کرده. حتى اگر در دیکته آخرِ سالش "قلبم" را نوشته باشد "غلبم" هم فرقى نمى کند. خودِ وروجکش، قلبِ من است و حالا قرار است برود کلاس دوم. نشستیم امروز با هم کتاب خواندیم. یک صفحه من و یک صفحه او. خستگى بى خوابى پلکهایم را سنگین کرده بود ولى لمیدن جوجه در کنارم و ذوقش از خواندن با هم به خیلى چیزها مى ارزید. دیروز جشن آخرِ سال مدرسه بود و من غصه ام شده بود که مدرسه دارد تمام مى شود و سر و سامانم بر باد مى رود و روزهاى کشدار تابستان داغ و دوست نداشتنى تهران در راه است. 

دو. داشتم ضریب انتقال حرارت بلوکهاى سبک را زیر و رو مى کردم. فکرم رفته بود سر شاخه درخت توت توى حیاط و زل زده بود به بهارِ توى خیابان. صدایش که مى کردم مى رفت توى آسانسور و با بازیگوشى یک بچه چهار ساله با کلیدها بازى مى کرد. دلم تجریش مى خواست. 

 سه.پسرم گفت:" برام تو بانک سینا حساب باز کن!" گفتم:" من نمیتونم برات حساب بانکى باز کنم، باید بابا باز کنه." - چرا تو نمیتونى برام حساب باز کنى؟ - چون قانون اینجوریه! تو ایران مامانا نمیتونن تو بانک برا بچه هاشون حساب باز کنن. - کى این قانون رو گذاشته؟ - چه میدونم، قانون گزار! - فکر کنم قانون گزار خل بوده!

چهار. حسش نیست کلا! نه نوشتن نه هیچى