«صدام کن ای صداقت پیشه »
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳۱  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

روز ابری ابری هم که باشد، سردرد هم که از صبح دست از سرم برنداشته باشد، یک غم گنگ ناکجا هم از صبح چنبره زده باشد توی دلم، همین که نشسته ام، همین که سکوت است، همین که می نویسم، همین که بعد صد سال معین می خواند « بزن بارون بزن خیسم کن آبم کن ترم کن ... بزن آتیش به جونم شعله کن خاکسترم کن» دستم را می گیرد پرت می کند به روزهای ساده تر بودن دنیا. به وقتی که عشق برای زندگی بس بود. به لحظه هایی که من محور دنیا بودم و حواسم نبود. حالا اینجا نشسته  ام، اشک را عقب می زنم که نریزد روی شال آبی. فکر می کنم چه مرگم است؟ می دانم و نمی دانم. می دانم و دیگر حوصله خودم را ندارم. می دانم و خسته شده ام. دلم می خواهد از خودم فرار کنم. برم به ناکجایی و خودم را نبرم. معین دارد می خواند. معین دارد برای من می خواند. بگویم خاموشش کنند؟ نگویم؟ «بگو با من که با من زنده هستی» تقصیر خودم است. این روز ابری، این بارانی که نمی بارد، این خستگی تقصیر من است. فکر می کنم یک جای دنیا، چیزی اشتباه شده. من ایستاده ام و کوله بارم پر شده از یک دنیا تقصیر که خیلیهایش مال من نیست. دلم می خواهد دنیا نو باشد و نمی شود. دلم می خواهد امید برگردد و برنمی گردد. دلم می خواهد باز بشود نوشت و نمی شود. دلم می خواهد با خودم آشتی کنم و نمی شود. حالا اینجا که نشسته ام، فقط دلم می خواهد برگردم تهران. بنشینم پشت ماشین کهنه خودم و معین گوش کنم، با صدای بلند و شاید گریه هم بکنم. شاید، نه. گریه می کنم. تقصیر خودم است. به درک! دندم نرم!