من استرس دارم!
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢  کلمات کلیدی: حسود خانم

تمام راه، روبرویم، رد یاسى نقره اى رعد و برق وسط ابرهاى خاکسترى را خط خطى مى کرد. دستم را بردم بیرون، دریغ از یک قطره باران. مرد ترکمن، هنوز در تقاطع همت، مدرس بادکنکهاى غول پیکر مى فروخت. تا برسم به مطب، باران، از راه رسیده بود. مکث کردم تا دانه هاى درشت باران روى مانتوى مشکى بریزند بعد رفتم زیر سایبان ورودى تا باران را تماشا کنم. روبرویم دختر و پسرى چسبیده به هم ایستاده بودند زیر باران. صورتهاى جوانشان را گرفته بودند رو به ابرها. بین آن همه آدمى که پلاستیک روى سرشان کشیده بودند، مى دویدند، به هفت جد باران بى وقت شب بد و بیراه مى گفتند و ماشینهایى که شتاب زده بوق مى زدند، این دو تا سرخوش ایستاده بودند رو به باران. فکر کردم عشق چه خوب است. چه زندگى بامزه تر است با عشق. یادم آمد چطور عشق دستهاى رنگیش را مى کشد روى چمن، باران و ماشینها و ناگهان همه چیز بهانه خندیدن مى شود. چطور کوچه هاى بن بست معنى پیدا مى کنند. چطور رنگین کمان و فرفره هاى رنگى و همه بادکنکهاى دنیا را دور سر عاشقها مى چرخاند. حسود، ایستاده بودم زیر سایبان. زل زده بودم به خنده هایشان. از زور حسودى، بى خیالِ تماشاى باران شدم و پله هاى سه طبقه را رفتم بالا. دکتر، هول بود. عینک دور فلزى مشکى را چسباند به دماغش و تند و تند پرسید: "موى زاید؟ کیست؟ استرس دارى؟" دو ساعت نشسته بودم توى اتاق انتظار و باران یک بند باریده بود تا این سوال. عاشقهاى بارانى راهشان را کشیده بودند و رفته بودند. هیچ کس در خیابان خالى نمى دوید. شب شده بود یک شب معمولى و باران، فقط بارانِ روز اول خرداد بود.