« به یک اتفاق خوب جهت افتادن، نیازمندیم.»
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

وقتهایى بود - هنوز هم هست- که بى حوصله روزم را شروع مى کنم. موهایم را شانه نمى کنم. حواسم به رنگها نیست. رنگ کیف و کفشم را ست نمى کنم و اگر هم یادم بماند که گوشواره بیندازم، همان دم دستى جلوى آینه را برمى دارم. روزهاى بى حوصلگى، با شیداى بى حوصله توى آینه تکرار مى شود و مى شود یک دایره بى سر و ته در تکرار یک حس بد. حالا اگر چرخى، دستى، تلفنى یکهو ناغافل بکشاندم از دایره بیرون، تازه مى فهمم که چقدر این ظاهر بى حوصله را عوض کردن، خود به خود مى کشاندم به بهتر شدن حالم. حالا روزهاى بى حوصلگى هم به خودم یادآورى مى کنم که موهایم را شانه کنم. شاید یک اتفاق خوب، یک گوشه منتظر افتادنش باشد. شاید سرِ آن پیچ دختربچه اى به من لبخند بزند و با آن شیفتگى خاص دختربچه ها، چنان زل بزند به من که روزم را بسازد. شاید از سرِ کار که بیرون آمدم دوستى زنگ بزند که بیا خانه ى ما. شاید مادرم را ببینم و بگوید که چه زیبا شده ام. اتفاقهاى خوب، کم طاقت و زودرنجند. براى بى حوصله ها، خودشان را به زحمت افتادن، نمى اندازند. وقتى درست کمى آن طرفتر یکى لبخند مى زند و روز خود به خود روز بهترى مى شود. روزهایى هست که من سه تا آى اضافه هم وصل مى کنم به آخر اسمم، انگار که خیلى شیدا، شیداتر، آن وقت دیگر ماشین خاکیم به نظر آنقدرها هم کثیف نمى رسد. بچه ام، آنقدرها هم سرفه نمى کند. رئیسم آنقدرها هم سختگیر نیست و من با سه تا آى اضافه آخر اسمم، دلم را خوش مى کنم به روزِ خرداد.