بلد نبودم فلورتیشیا باشم...
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٦  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

شده سبکى، بى خیالى، شادى سرایت کند بهتان؟ براى من شده. شادى را بلدم. از من سرایت کرده به بقیه و شده که شادى را وابگیرم. اما حالا درست بعد از اینکه با دوستى از سبکى حرف زده ام، ده برابر سنگینتر شده ام. هر قدمى که برمى دارم انگار پایم در سنگها فرو مى رود و نیروى عظیمى لازم دارم براى بیرون آوردن پایم. حتى حالا که دراز کشیده ام، احساس مى کنم گالیور وار آدمهاى کوچک و نامرئى لى لى پوتى زنجیرم کرده اند به مبل. هزار کیلو شده ام و قلبم دارد مى ترکد. شاید سبکى اثر معکوس دارد که اینطور شده ام. شاید از سبکى نباید حرف زد. شاید هم تقصیر من است که اینقدر عمیق در این دنیاى ناپایدار ریشه کرده ام. قرار نبوده اینقدر سنگین باشم، نه؟ این همه حرفِ به کوه و بیابان زدن را مى زنم و آدمِ تا سر کوچه رفتن هم نیستم. حالم از این حجم سنگین که نشسته روى قلبم بهم مى خورد،از این ریشه هاى نامرئى. سنگینىِ تحمل ناپذیرِ هستیم را با نوشتن هم نمى توانم دور کنم. روى دور نتوانستن افتاده ام. کاش این لى لى پوتیها زنجیرهایم را اینقدر محکم نبسته بودند.