چه کسى شکلات مرا جابجا کرد؟
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۸  کلمات کلیدی: مهندسانه

رئیس دارد از یک پروژه جدید و کوچک حرف مى زند. وسط حرفهایش مى گوید که من مى دانم وقتى کارهاى معمارى پروژه سبک شود، دستت خالى مى شود و آن وقت حوصله ات سر مى رود. ادامه مى دهد که بیکارى براى کسى که اهل کار است، بد است. ادامه مستتر جمله اش این است که تو خردادىِ نیمه دیوانه حوصله ات که سر برود، مى گذارى مى روى. خوش خوشانم مى شود.

اول از اینکه رئیس مى داند که من کارى هستم و اذعان دارد به این موضوع، دوم از اینکه دلش مى خواهد کارى کند که من بمانم توى دفترش. مدتیست که با دخترها دوستتر شده ایم و سرِ کار خوش مى گذرد. خوب نه به اندازه آن جاى قبلى ولى اینقدر که بشود آقاى س. را فرستاد پى شکلات و وقتى از دزدىِ موفق شکلات از روى میز رئیس - که من با سوال بى ربطى نگهش داشته ام - بر مى گردد، چشمهاى هر چهارتایمان برق بزند.

 اولى که آمدم اینجا دلم را به چیزهاى کوچکترى خوش کردم. مثلا میز سفید و بزرگ ال شکلم، تلفن کوچک سفیدم - که اتصالى هم دارد-، به کشوى پر از شکلات، به اینکه مى توانستم موبایلم را دستم بگیرم و نصف آتلیه بهم چشم غره نروند، به اینکه کسى تلفن را جابجا نمى کرد که من نتوانم از سر جایم با تلفن صحبت کنم. حالا اما صبح خانم م. مى پرسد: "مانتو خریدى بالاخره؟ " من مى گویم نه یا آره، دخترک گوجه سبز مى گرداند توى آتلیه. رئیس با آن حالت نیمه آشفته اش با موهاى جو گندمیش با دقتش و با مهربانى پنهانیش مى آید از در تو و بعد همه جدى مى شویم. 

در این میز کارِ بزرگ هم دشمنى مسکن دارد، بله و لابد من هم مثل همه کارمندها در یک فنجان چاى غرق خواهم شد ولى خوب تا آن روز بزرگ، من صبح به صبح شال رنگى سرم مى کنم و مى روم سراغ میزم و شکلاتهاى توى کشو و به خانم م. مى گویم مانتو خریدم و حال پسر آقاى س. را مى پرسم و دلم را خوش مى کنم به ذره هاى کوچک و باقیمانده ى امید.