« از حال بد به حال خوب »
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳۱  کلمات کلیدی: روزهای من

 

گاهی دلم برای شماها می‌سوزد که خیلی وقتها بدحالی مرا تحمل می‌کنید. شاید نمی‌دانید که همین نوشتن چقدر همه چیز را بهتر می‌کند. که چقدر بعد از نوشتن، از یک روزنه کوچک یک خط نور می‌افتد روی زندگیم و من می‌بینم که سبک شده‌ام. من می‌نویسم. نه برای اینکه کسی را ناراحت کنم. می‌نویسم برای اینکه راه بهتری بلد نیستم برای ارتباط برقرار کردن. برای داشتن پنجره خودم. برای داد زدن. من می‌نویسم چون احتیاج دارم به اینکه بنویسم و احتیاج دارم به اینکه خوانده شوم. من نوشتن در سایه ها و دفتر خاطرات را دیگر دوست ندارم. من معتاد شده‌ام به شما. خواستم بگویم ممنون که هستید. که همین بودنتان نور را گاهی از دورترین نقطه برایم ممکن می‌آورد. که همین وقتهایی که دارم فرو می‌ریزم دستی انگار نگهم می‌دارد. خیلی وقت است که از حال بدم نوشته‌ام. اما من همیشه هم حالم بد نیست. مثلا همین غروب جمعه که من به صدای پنکه گوش می‌دهم و احساس می‌کنم که می‌شود غروب جمعه هم خوش بود و نترسید از هفته‌ای که از راه می‌رسد. گفتم بنویسم... برای اینکه بگویم بودنتان، همین لایکهای مجازی، همین فالورها، همین دنبال کننده‌های وبلاگ انگار که یک جایی نگهم داشته که غرق نشوم. که نوشته‌ام و همه چیز بهتر شده بعد از نوشتن. که وقتی می‌نویسم : « من حالم بد است.» یک عالمه از بدی حالم را جا می‌گذارم لای سطرهای نوشته‌ام. حالا حالم خوب است. گفتم بگویم شاید یک نور کوچک از این صفحه بتابد به غروب جمعه شما...