«کوچولو دوسِت دارم، تویى که دلدار منى.»
ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٠  کلمات کلیدی: نوستالژی

پانزده یا شانزده سالم بود که آهنگ را شنیدم. از آن وقتهاى دنیا بود که آنقدر معصوم بودم که همه چیز را باور مى کردم. باور مى کردم که سال دو هزار سیاه و وحشتناک است، چون داریوش گفته بود. از آن بدتر عشق قرار بود توى قلبها نباشد. حساب کرده بودم که سال ٢٠٠٠، ٢۴ ساله مى شوم بنابراین فرصتم براى عاشقى به نظر خودم کم مى آمد. آن وقت این یکى آهنگ چنان "عشقِ هفده ساله من" را با شور و هیجان مى خواند که باورم شده بود که در هفده سالگى - که آن وقت و آن روز، خیلى هم دور نبود- حتما عشقِ کسى مى شوم. خوشبختانه آهنگ نمى گفت باید عاشق شد.

 بهرحال هفده سالگى من با آخر سال سوم و شروع سال چهارم و هیجان آن همه درس خواندن و کنکور و کلاس آنقدر سریع گذشت که یادم رفت که چه هدف ثانویه اى هم داشته ام. چشم باز کردم و هجده ساله بودم و کنکور تمام شده بود و ما داشتیم با اُپل کورساى سفیدمان، زمینى مى رفتیم استانبول.  امروز دهم خرداد است. هفده روز دیگر، بیست سالِ تمام مى گذرد از هفده سالگىِ من. از سالى که حواسم نبوده هفده ساله ام.

 حالا خیلى وقتست که حرفهاى آهنگها را باور نمى کنم.  به جایش دستم را مى کشم روى موى کوتاه و تیغ تیغى پسرم. نمى گذارد خیلى نوازشش کنم. اما هنوز خودش را جا مى کند توى آغوشم که کتاب بخوانیم. مى پرسد که کى مى تواند رانندگى کند. مى گویم ده سال و خورده اى دیگر و بچه ام گیجِ این سالها، مى گوید: "خیلى مونده مامان!" نمى توانم بگویم که خیلى نیست پسرم و گیجش کنم با قصه ى هفده سالگى و بیست سال بعدش و اینکه فقط یک بار هفت ساله هستى پس حالش را ببر. فالگیرى خیلى سال پیش به مادرم گفته بود هفت عدد تو است و بوده هم، برایش.  من عددِ شخصى ندارم. دلم مى خواهد "هفت" را از مادرم قرض بگیرم و ببینم مى شود به این سى و هفت ساله شدن چیزى از جنس جادو اضافه کرد؟ پسرِ هفت ساله ام مى گوید: "بخوون مامان، یه ساعته موبایل دستته." یک ساعت نیست. بیست سال را در همین نوشته زندگى کرده ام. دستم را دوباره مى گذارم روى موهاى تیغ تیغى و به هفده ساله شدن پسرم فکر مى کنم.