کَل کَل در گذر زمان و به روایت تاریخ
ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱۳  کلمات کلیدی: نوستالژی ، غر می‌زنم، پس هستم

یک. هر بار سیب زمینى را خرد مى کنم که سرخ کنم، بچه مى شوم. برمى گردم به عصرهاى هزار سال پیش که نق مى زدیم که گرسنه ایم و یکى از راه حلهاى فورى مامان، سیب زمینى سرخ کرده بود. بعد مى نشستیم و عین جوجه هاى توى لانه منتظر آماده شدن سیب زمینیها مى ماندیم و بعد سر اینکه مال من بیشتر است یا تو، دعوا مى کردیم.

 دو. دوستى مى گفت تو مدام کل کل مى کنى. سرِ همه چیز. حالا که برمى گردم به روزهاى سیب زمینى سرخ کرده مى بینم که از بچگیم و از هر لحظه اى که خاطره اى ازش دارم، این کل کل هم بوده. بچگیها با برادرم، سر اینکه نوشابه من یک میلیمتر از مال تو بیشتر است و اسباب بازى من بهتر است و زور من بیشتر است. حالا که مثلا بزرگ شده ام، بازیهایم شده مسائلى مثل مدرسه بچه، این کلاس برود یا آن کلاس، این را بخریم یا آن را ولى هنوز شیدا همان شیداى ۶ ساله است که فکر مى کند طرف مقابلش مى خواهد به زور و کلک، یک میلیمتر ( در ارتفاع نوشابه توى لیوان) سرش کلاه بگذارد و آنقدر ادعاى تیزیش مى شود که صداى جزجزش فلک را برمى دارد. گاهى یکى باید باشد و ترمزم را بکشد و یک " هیس" نثارم کند که اینقدر سرِ همه چیز بحث نکنم.

 سه. در خانه همسایه بغلى باز بود. دو یا سه بار به هواى مهمانى رفته ام خانه شان. مبلمان کلاسیک دارند،لوستر کریستال و گوش تا گوش فرشهاى قیمتى. روى تمام فرشها و مبلها را ملافه سفید پهن کرده بودند. خانه شده بود سرزمین ارواحِ بى حرکت. چه فرهنگِ بیخودى داریم که مى گوید زندگى نکن و از داشته هایت لذت نبر تا روز مبادا. لعنت به روز مبادا که آدم را وادار مى کند در سرزمین ارواح زندگى کند.

چهار. در کارگاه باید دیوار چینیها را در سقف سوم بازدید کنم. پله اى در کار نیست. نردبان گذاشته اند و نردبان لق مى زند. نمى روم بالا. بگذار هر کس هر فکرى دلش مى خواهد بکند.

پنج. با همکار مهندس نقشه بردارى توى کارگاه حرف مى زنیم که مى رسیم به یک آشناى مشترک، از دوران شبکه، دنیاى گرد و کوچک و مسخره. بعد کلى از آن آشناى مشترک حرف مى زنیم. همینطور که حرف مى زنیم خاطره دور سیزده سال پیش دارد راهش را باز مى کند به ذهنم. شبى از شبهاى زمستان، پسرى که داشت مى رفت بمیرد و من و آن همه یادداشت که امانت گذاشته بود پیشم. چرا این قصه ها را فراموش کرده ام؟ هر کدامشان خوراک یک داستان درست و حسابى مى شوند.

 شش. ناهارمان ماهى است و شاد و شنگولیم. کارگاه در چرت است. سر جمع ١۵ کارگر سر ساختمان است. تعداد تیم نظارت و حراست و پشتیبانى از تعداد کارگرها بیشتر است، کشور گل و بلبل...

هفت. خرداد است. نوستالژى چسبیده بیخ گلویم. افسردگى خفیف پیش از تولد گرفته ام و فکر مى کنم دنیا جاى چِرتى است. با ما همراه باشید.

هشت. من کامنتهایى را که به من یادآورى مى کند که قبلا اِل بودم و سرحال و الان بِل هستم و غمگین را حذف مى کنم. دلیلش هم این است که خود این وبلاگ وجود دارد که یادآورى کند که در تاریخِ من چى شده و چه جورى شده و کى و کجا. احتیاج به یادآورى مجدد ندارم. پیشاپیش از شما که در این مکان آشغال نمى ریزید و با شهردارى همکارى مى کنید کمال تشکر را دارم.

 نه. به نظر من هم دیگر هیسسسسس!