خانه ام بدجورى ابریست...
ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٤  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

گریزگاه هیچ کس نباید مثل خانه اش باشد. گریزگاه آسمان آبى تر دارد. کشتیهایى دارد که شبانه تنگه را گز مى کنند. کوچه هاى تنگ  با کف سنگفرش دارد. درختهاى بلند دارد که در سایه اش عاشقها همدیگر را مى بوسند. سیب زمینى تنورى داغ دارد با آن ترکیب شگفت انگیز طعم ها. دریا دارد. ماهى دارد. این روزها ولى گریزگاه من، باتوم دارد و خون. پلیسى دارد که مردم را لگد مى زند. آتش دارد و گاز فلفل. مردمى بى نهایت عصبانى دارد. سرکوب دارد و فیلتر. جلوى تلویزیون و پاى عکسها ماتم مى برد. شهرم. استانبولم. "گُلم، آى گُلم"