کره اسب، فقط یک کره اسب بود ...
ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٦  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

روز خوشى گذرانده ام اما غروبِ خورشید را تماشا کردن،سکوت و اندوه را در جانم مى ریزد. بزرگترها رو به غروب نشسته اند به تماشا. بچه ها را اما ابهت غروب نمى ترساند. مى دوند. بازى مى کنند. تنِ کوچکشان را مى غلتانند روى شنهاى ساحلى. کره اسب پشت مادرش براى بار هزارم روى نوار باریک شنى مى دود. دو اسب دیگر که مى رسند گیج دو قدم پشت سر آنها برمى دارد و دور شدن مادرش را نمى بیند. بعد تک و تنها توى ساحل شلوغ مى ماند. دو قدم به این طرف، دو قدم به آن طرف مى دود. بچه ها دنبالش مى کنند و حیوان  گیج و مضطرب شیهه کم جانى سر مى دهد. تا آمدن مادرش و شنیدن آن شیهه آشنا، حیوانِ ترسیده و تنها، حواسم را از غروب پرت مى کند.

پسرم، کنار ما نشسته به تماشاى غروب. دلم مى خواهد بدانم به چه فکر مى کند: "مامان اگه سنگ و باد با آب و گیاه دست در بیارن و پا در بیارن و با هم بجنگن کدومشون برنده میشن؟"،" مامان اون مار کبرى که ٨۶ کیلومتره،چى مى خوره؟"، اما حالا بچه ام فقط یک سوال مى پرسد:"مامان، خورشید که خیلى نزدیکه، اگه سوار کشتى بشیم بریم تا اون دور دورا به خورشید نمى رسیم؟" نه، پسرم، نمى رسیم. تا آن دور دورها هم که برویم به خورشید نمى رسیم. "چرا؟" چون خورشید آنجا نیست. آنجا فقط ادامه ى خاکسترى همین دریاى غمگین است.

 بعد بچه ام دوباره زل مى زند به غروب. خورشید که پشت لایه خاکسترى گم مى شود، سینا مى گوید: "برویم؟" مى رویم. آرام. مثل آدم بزرگها. مثل کسانى که دیگر مى دانند پشت دریاها هیچ شهر تازه اى نیست. که با هزار قایق تندرو هم نمى شود رسید به خورشید. که دنیا همین است که مى بینیم و رازى در کار نیست و سنگ و آب و باد و گیاه با هم نمى جنگند و مارهاى کبرى ٨۶ کیلومتر نمى شوند و "شب، هنوز ادامه همان شب بیهوده است" ...