«در همه دیر مغان نیست چو من شیدایى»به خدا!
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢۱  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

اسم بچه را گذاشته بودند "شیدا"، بچه مدام گریه مى کرده و ناآرام بوده. بچه را مى برند پیش بزرگ فامیل. مرد مى گوید بچه این اسم را نمى خواهد. اسم شیدا شیطنت دارد، شور دارد. این بچه آرام است. اسم بچه را عوض مى کنند به "شهلا"، بچه دیگر گریه نمى کند. 

***

 توى پارک به صداى دختربچه اى که بلند و کشدار مى گوید "شیداااا" سرم را بلند مى کنم. با من نیست. دخترک موبور لاغرى را صدا مى کند که موهاى آشفته  و بلندش از لابلاى گل سرش بیرون زده. تمام مدتى که نشسته ام، دخترک مدام "شیدا" را صدا مى کند و من باز نگاهشان مى کنم. دلم مى خواهد شیداى کوچکتر را صدا کنم و بپرسم اسمش را دوست دارد یا نه. بگویم که این اسم شادیها و ناشادیهاى زیادى برایش همراه خواهد آورد و زندگیش هیچ وقت معمولى نخواهد بود. دخترک به نگاه خیره ام، سرش را مى چرخاند. بچه را ول مى کنم کودکى کند، مگر همه اش چند سال دیگر وقت دارد؟

 ***

مى گویم مگر به جز من شیداى دیگرى هم مى شناسى؟ دوست دارم بگوید نه. بگوید تو تنها شیدایى که هستى که مى شناسم. جوابش این است که نوه عموى شوهرم و دخترخاله زن دایى همسایه بغلیمان هم اسمشان شیداست. از آن جور مواقعى که باید بگویى صداقتت تو حلقم دوست عزیز!