اینجا باران مى بارد.
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٥  کلمات کلیدی: روزهای من ، خاطرات سفر ، «و زخمهای من همه از عشق است»
هوا بارانى بود و قطره هاى درشت باران مى ریخت روى دریا. ژاکت سیاه پوشیده بودم. زل زده بودم به برج گالاتا و فکر مى کردم که لابد زیر این باران دیگر مردى آن بالا بى هوا زنى را در آغوش نمى گیرد. برق فلاش دوربینى در کار نبود. باران بود که کناره هاى چوبى عرشه را خیس کرده بود و مردمى که داشتند روزمرگیشان را با نگاه کردن به دریا و باران مى شستند. من سردم بود و دلم مى خواست بالاى برج باشم. مثل آن روز آفتابى پارسال. بعد دیگر آنقدر سردم شد که رفتم روى نیمکتهاى چوبى داخل سالن کشتى نشستم. تا رسیدیم خانه دایى گفت از سفارت زنگ زده اند بهشان، تک تک که بیایید در همین قبرستان خودتان راى بدهید. قبرستان ایرانیها همین طرف خودشان است، همین طرف غیر توریستىِ لوسى که اقوام من ده سالى هست ساکنش شده اند. قبرستان را اما دوست دارم. همه تابستانهاى بچگى از آن سر توریستىِ بامزه شهر کوبیده بودیم تا آن خیابان سرازیرى سنگفرش و رفته بودیم زیارت مزارِ پدر بزرگى که هیچ وقت ندیده بودمش و بعدتر دایى جوانى که بى خود و از سر اتفاق مرده بود. همیشه در قبرستان روسرى سر مى کردیم. این بار هم شال چروکِ خاکى رنگ را کشیدم روى سرم و فکر کردم چقدر اینجا را دوست دارم و چرا نه سال است که نیامده ام. قبرستان سر سبز و پر از دار و درخت و خنک و آرام. روى شیب با کف خاکى. قبرها، نامنظم و سفید. دنبال قبر مادربزرگم مى گشتم. آمدم از مسئول قبرستان بپرسم. مردى با موهاى جوگندمى که کنارش ایستاده بود پرسید تو با خانواده ع چه نسبتى دارى؟ گفتم دختر زرین هستم. مرد گفت من "نجات" هستم نوه مرضیه خانم. یادم باشد به مادرم بگویم. بعد قبر بستگانم را پیدا کردم. ایستادیم به فاتحه خواندن. قبلترش در مسجد خلوت قبرستان راى داده بودیم.