" جاده اسم منو فریاد می زنه"
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

بچه که بودم فکر می‌کردم باید برای گم شدن رفت توی جنگل. جایی که دیگر آسمان آبی را نشود از لای ابرها دید. جایی که پرنده‌های عجیب با بالهای سرخشان روی شاخه ها خیره نگاهم کنند و روباهی هراسان به پشت بوته ای بگریزد. من هیچ وقت توی جنگل گم نشدم. جنگل رویاهای من هنوز گاهی که می روم شمال اسیرم می‌کند. هنوز فکر می‌کنم که می‌شود ماشین را پارک کرد همین پایین و زد به کوه. شاید آن بالاها، پشت این همه سبزی ناپیدا، بالاخره بشود گم شد. آن گم شدن چیزی از جنس رویا با خودش داشت. افسانه‌ای بود قهرمانانه از دختر بچه‌ای که با شیرها می‌جنگید و روی درختهای جای خوابی برای خودش پیدا می‌کرد. اما امروز من توی اتوبان همت، درست وسط رانندگی گم شدم. فکر کردم از جایی آمده‌ام و به جایی دیگر می‌روم. نمی‌دانستم از کجا آمده‌ام. نمی‌خواستم برسم. می‌خواستم راه بروم. راه باشد و من هی رانندگی کنم و افق هی یک جای دورتری باشد. من رویای جنگلم را گم کرده‌ام اما آیا اتوبانی هست که از اینجایی که من هستم تا ناکجا برود و هیچ نایستد؟