آرزویم یازده ساله است و فکر مى کند قرار است از هاگوارتز نامه اى برایش برسد.
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۳۱  کلمات کلیدی: روزهای من ، خاطرات سفر

اولین دانه بلوبرى را مى گذارم توى دهنم. قبلش چشمم را بسته ام و آرزو کرده ام. آرزویم رفته توى حیاط و نشسته روى تاب. مثل قاصدکى که فوتش کنى برود پیغامى برساند ولى برگردد به طرف خودت. الهام مى پرسد: "خب؟" منظورش بلوبرى ست. مى گویم مزه اش شبیه انگور است که نیست. مى خواهم چیزى گفته باشم. آرزویم دارد آواز مى خواند و پاهایش را روى هوا تکان مى دهد. حواسم را پرت کرده. در این شهر آجرهاى قرمز، ابر و شیروانى دارد براى خودش جولان مى دهد. یک بلوبرى دیگر برمى دارم و فکر مى کنم آخرین روز خرداد است.