...london bridge is fallind down, falling down
ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

وقتهایى که نمى نویسم خودم از خودم مى ترسم. از انبوه دردى که جمع مى شود پشت لبخندم. از دادهاى نزده. از نگفته ها. تقصیر پسرک بود که امشب بغلم کرد. هم قد و قواره بچه خودم بود و سرش را چسباند به شکمم. یهو دلم ریخت. امروز باران زده بود و روى اتوبوس سر باز، خیس شده بودم کم کم. کلاه بافتنى سرم بود. بله، من از ایران آمده ام و در این تابستان بارانى مدام سردم است. بعد بچه بغلم کرد و من یادم افتاد که دو هفته است که بچه خودم را ندیده ام.

قلبم خط و نشان مى کشید که دندت نرم! دندم که نرم شده بود و توى آینه زل زده بودم که کار خودت را کردى. پا شده بودم از آن سر دنیا با هزار دردسر آمده بودم اینجا و دلتنگى شکارم کرده بود بدجور.  گفتم ریشه کرده اى بدبخت. فرار فایده ندارد. چرا فکر کرده بودم مى توانم از خودم فاصله بگیرم؟ نشده بود که. درست وسط رقصیدن فهمیده بودم که غمگینم. هیچ وقت از سر غم نرقصیده بودم. رقصیدم.  گفتم که بیست سال پیش اگر کسى به ما مى گفت بیست سال بعد من و تو در یک بار در لندن ... الهام گفت هى همان هوراى خودمان.

با الهام بودن خوب بود اما این زن دلش گرفته بود. دلش در یک ساحل شنى آفتابى جا مانده بود رو به دریا. همین خرداد خودمان. بچه ام گفت همون لگو که خریدى بسه مامان، دیگه چیزى نمى خوام. بچه ام چه بویى داشت؟ چه افسونى دارد این مادر شدن، ریشه کرده ام. نمى توانم، نمى شود. مادرى، عشق، تهران، من دیگر بال ندارم. من ایکاروس نیستم. یک مادرم. زیر ساعت بیگ بن زل زده ام به آسمان ابرى و کلاه بافتنى را کشیده ام تا روى ابرویم. در تهرانم از آسمان آتش مى بارد. "من، اینجا، بس دلم تنگ است." احمقم؟ لابد.