بهشت همین جاست.
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٤  کلمات کلیدی: من و پسرم

همین حالا خوابیده کنارم. صداى نفسهایش اتاق را پر کرده. بزرگ شده. آفتاب سوخته شده. قد کشیده حتى. یک جورِ خوبى دلش تنگ شده. هى میاید و سرش را فرو مى برد توى شکمم. انگار که بخواهد برگردد توى من. من؟ شده ام از آن مادرهاى نمونه - مانا طور- آرام، همراه، خوشحال. مى گوید بازى کنیم. چشم. پنکیک درست کن. چشم. کتاب بخوان. چشم. کارتون ببینم؟ ببین. موبایلت را مى دهى بازى کنم؟ بگیر. خلاصه در یک بهشت رویایى به سر مى بریم، من و پسرک. سفر مادر جیغ جیغوى خسته را برده و مادر منگ و آرام و خسته را پس آورده. البته یک مقدار بحث نکردنم مال خستگى و جت لگ و بقیه قضایاست و یک مقدار دیگرش اینکه دلم براى خودِ فسقلىِ بزغاله اش تنگ شده. بدجور هم تنگ شده. حالا وقتى به صداى نفسهایش گوش مى دهم و قلبم زمزمه مى کند "پدر عشق بسوزد." فکر مى کنم همین حالا من و مادر بودنم و لحظه ام با هم صلح کرده ایم. همین حالا که پسر هفت سال و نیمه ام پیشم بلند بلند خوابیده. شب ادامه دارد و من خوابم نمى برد و گوش مى کنم. امشب مادرم دوباره.