رویش هم بدهم بنویسند اى عشق و فیلان!
ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٦  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

روى نیمکتها را حکاکى کرده بودند. حکاکیها تاریخ داشت و من قدمهایم را کند کردم که بخوانمشان. بعضیها فقط یک اسم و تاریخ بود و بعضیها جملاتى طولانیتر" به خاطره دوست داشتنى لیندا و جورج که اوقات خوشى را در این پارک داشتند. ١٩٢۴" الى گفت یک جور نذر کردن است که پولى را مى دهند به دفتر پارک و یک نیمکت مال آنها مى شود. فکر کردم چه شیرین. نیمکتى نذر کرده باشى در سایه یک درخت رو به تپه هاى سبز. نیمکتى که رویش بشود نشست. به کودکى غذا داد. به روبرو خیره شد. کسى را بوسید. نیمکتى که زنده بماند و خاطره کسى را یادآورى کند که هشتاد سال پیش در این پارک شاد بوده. دلم یک نیمکت مى خواهد.