«پیش از آنکه خنجر به گلوگاهشان نهند.»
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٧  کلمات کلیدی: روزهای من

شده چیزى، نقشه اى را بدهند چک کنى و بعد ببینى غلط است. بدجورى هم غلط است. تو را نشانده اند آنجا که ناهماهنگیهاى اساسى را پیدا کنى و لیست کنى. اساسى مثل تداخل تیرها و سقف کاذب، مثل ناهماهنگى کد پله ها، اما یک جاى ساده تر و بدیهیتر کار مى لنگد. نگاه به نقشه ها که مى کنى مى بینى دِسَنِ نقشه ها غلط است. ترسیم غلط است. فونتها بزرگ انتخاب شده، شماره قلمها غلط است و تو تازه مى بینى، مى فهمى که نمى شود. این کار هیچ جورى درست نمى شود.

 پشت میز سفید بزرگم نشسته ام، روبروى کولر و نقشه هاى بزرگ سایز آ-یک را ورق مى زنم. مى گوید:" مى توانى وانمود کنى؟ مى توانى وانمود کنى که اوضاع آنقدرها هم بد نیست؟" نه، نمى توانم. نقشه ها را نمى توانم تایید کنم. نمى توانم این غلطهاى کوچک و اساسى و همه گیر را تایید کنم. نمى توانم. مى گوید:"منظورم این است که..." مى دانم منظورت چیست. اما یک جایى، دیگر مى بینى که سى و خورده اى سالگى آمده و دست زده زیر چانه اش و زل زده بهت "اى که پنجاه رفت و در خوابى"طور، مى خواهم بگویم تو آن شعرِ شاملو را خوانده اى؟ اما خداحافظى کرده ایم. روى صفحه موبایلم مردى دست انداخته دور شانه زنى. عکس را من گرفته ام. از پشت سرشان، شب است. استانبول. یک ماه پیش. اخم مى کنم به موبایل. به میز. به لیوان آب. که "تو آن جرعه ى آبى" لامصّب و این نقشه ها غلط است. بدجورى هم غلط است.