«تو هیچ گاه پیش نرفتى. تو فرو رفتى.»
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

ارغوان گوش مى کنم و آبغوره مى گیرم. خیلى ملو. جورى که به فین فین نیفتم. مى گوید آهنگهاى توى ماشینت مناسب خودکشى است. مى زنم تِرَک بعدى که "یگانه" با یک شادى بى تناسب مى خواند: " طفلکى دل ساده رو تو غمها جا گذاشت و رفت." بعد دوباره شیرجه مى زنم توى دریاى افکارم. تقصیر خودم است که توى سى و خورده اى سالگى دارم به این چیزها فکر مى کنم. خودم را دلدارى مى دهم که بوده توى سرنوشتت دخترک. بوده؟ لابد. روزِ بعد از آن همه اشک هم که امروز باشد یک روز مزخرف تمام نشدنیست. ماشین را قرار است بفروشیم. بالاخره. خوشحالم؟ نه. رسیده ام به آن حال که چیزى خوشحالم نمى کند. حالا که پشت میز سفیدم هستم دلم مى خواهد برگردم پشت ماشین زاقارتم و ببینم که ارغوان چطور مى تواند هر بار عمقِ عمق نابودى را بکشاند جلوى چشمم. من و ارغوان و ریوى سرمه اى فرو رفته ایم. آنقدر نامرئیم که کسى هم دستم را نمى گیرد.