کودکان احساس، جاى بازى اینجا «نیست»!
ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٥  کلمات کلیدی: مهندسانه

راستش من در کارگاه خوشم. درست است که دقیقا ته تهران است و هر وقت که مى روم خاک خالى مى شوم و خیس عرق. ولى اینجا درست همان جایى است که احساس زنده بودن مى کنم. فکر مى کنم سالهایى که روى کامپیوتر نقشه کشیده ام یک طرف و این روزهایى که به بلوکها دست مى زنم، جاى پنجره ها را چک مى کنم و فرق بتنِ سالم و ناسالم را یاد مى گیرم، یک طرف. این همه سال دور گود ایستادن، یادم نداده بود که "میلیمتر" در کارگاه یک مقیاس بى معنى است. حالا خودم سر متر کثیف را دستم مى گیرم و خطاهاى زیر ۵ سانتیمتر در دیوار چینى را نادیده مى گیرم. به نگاههاى خیره کارگرها عادت کرده ام، شاید آنها هم عادت کرده اند به من. ته دلم آرزو مى کنم که کاش این کارگاه اینقدر دور نبود و من هر روز مى آمدم و ساخته شدن یک خانه را، لحظه به لحظه اش را، زندگى مى کردم. اینجا در کارگاه مى فهمم که فاصله حرف و عمل چقدر زیاد است، به اندازه فاصله خطوط قرمز و آبى نقشه ها و این بلوکهاى سیمانى. فاصله نقشه هایى که مى کشیم و آن کارگر گرما زده اى که خانه را مى سازد. گرمم مى شود. خاکیم. ماشینم کثیف است اما زنده ام و روزم جارى شده و یک قدم برداشته ام به طرف فهمیدن، گرچه هنوز، خیلى مانده تا بفهمم.