فرشها گریه نمى کنند.
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٦  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
دراز کشیده ام روى فرش. پسرم روى پاهایم راه مى رود. چشمم مى سوزد. هلاکم. کارگاه گرم بود و شرجى. مثل ظهر داغ شمال. بیرون کانکس انگار زیر دوش آب بودم. هُرم گرما. گفتند به خاطر دریاچه است. حالا نعش خسته و گرما زده ام را پهن کرده ام روى زمین. دلم خوش است که مادرى مى کنم. بچه روى پایم راه مى رود. نا ندارم بگویم "نکن، دردم میاد." گفته بیا شطرنج بازى کنیم. حواسش اما پرت تلویزیون است. رو به خودم بدهم گریه ام مى گیرد. از بس خسته ام و گرمم است و کمرم درد مى کند و یهو قلبم توى سینه لق مى زند. انگار پایه هایش شل شده باشد. اشک خوب است اما من حالا مادرم. تمام راه مى توانستم زنِ خسته اى باشم که از سرِ کار برمى گردد و مرخصى طولانیش از حلقومش درآمده و خسته تر هم شده در این دو هفته. حالا مادرم. گیرم که در این لحظه با فرشى که پهن شده ام رویش فرقى ندارم.