"آنچه جان کند دلم، عمر حسابش کردم."
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٦  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
بدون اینکه حواسم باشد دندانهایم را فشار داده ام روى هم. فکم درد گرفته. حالا دراز کشیده ام دستم را مى کشم روى گونه ام. "چه ات بود طفلکى؟" آرام گرفته ام و نگرفته ام، مثل درآوردن و پرت کردن یک کفش تنگ، مثل باز کردن یک در بسته، مثل آرامش بعد از گریه، مثل وقتى که شهرام شکوهى مى خواند، مثل ترافیک صدر، مثل روادارى مجاز ستونهاى سازه اى، مثل دیوارى که فقط چهار سانتیمتر خطا دارد، مثل عشق وقتى که پنهان مى شود، مثل خط افتادن بدنه ماشین نو، مثل تجسم شنیدن "دیگر دوستت ندارم"، مثل پلکهاى سنگین من، مثل خوابى که فرار کرده تا یک جاى دور، مثل بچه ام که خانه نیست، مثل سى و هفت سالگى، مثل سکوت، مثل من که سفت دندانهایم را فشار داده ام روى هم و دردم آمده، مثل تو که نیستى، مثل همین شبِ لعنتى...