«من که بایستى بمیرم، چه بیایى، چه نیایى.»
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۸  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

دو نصفه شب بهش وایبر زده ام که حالم خوب نیست. به شبهاى کاناپه ى چرم سفید قسم که از همه آن سفر دلم براى همینش تنگ مى شود. لم دادن شبانه و گپ زدن، وقتى که دیگر به ساعت ایران آنقدر دیر بود که پیغامى نمى رسید. دیگر چک کردن مسنجر و اووُ فایده اى نداشت. پاهایمان را جمع مى کردیم زیر پتوهاى رنگى و حرف مى زدیم. شب که بعد از رفتن مهمانها بهش پیغام دادم، فکر کردم دوستى که بشود دو نصفه شب بهش وایبر زد که هى فلانى حالم خوب نیست، چقدر توى وجودم ریشه دارد. حالا به ساعت آنجا خیلى زود است و پسرک بیدار نشده که مادرش را زابراه کند و من هنوز مچاله شده ام توى خودم و به هفته پیش رویم فکر مى کنم. به روزهایم در داغى تابستان. به قلبم که دوباره شروع کرده یک خط در میان علائم اضطراب را توى حلقم کردن. به خودم که منتظرم این تابستان بى وقت گورش را گم کند و از زندگیم برود بیرون. به این روتین هر روزه که ته تهش حباب خیال است و دیگر هیچ رویایى را تاب نمى آورد. به پسرم که پیچیده در خودش و خوابیده. به این صبح که شاید آخرین صبح آسایش باشد یا آخرین درد. مرز آنقدر باریک است که نمى دانم تا کجا منم و تا کجا درد و تا کجا جمعه. راستى الى جانم حالا بدجور معنى اصطکاک را مى فهمم. حالا مى فهمم چرا معلم فیزیک-مکانیک آن سالها خودش را کشت تا یادمان بدهد که اصطکاک، حرکت را توى خودش نابود مى کند. دلم مى خواهد بروم و جایى نیست. جایى که بشود در سکوت زخمهاى تنم را تماشا کنم، گیرم که همه زخمها هم از عشق باشد. من خسته ام، به اندازه آن پیغام کوتاه نیمه شبانه خسته ام الى جانم، حالم خوب نیست. حالم اصلا خوب نیست.