هیس...من یک راز هستم. نگهم دارید.
ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٩  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

یک - آدمهایتان را تنها نگذارید. تنهایى روح آدم را وحشى مى کند. بعد یاد مى گیرند بدون تو زندگى کنند. بر که مى گردى مى بینى مانده اى پشت یک در بزرگ سفید و هیچ کس در نمى زند.

***

دو - ظرفیت آدمیزاد براى تحمل فشار محدود است. له شدن هم ظرفیت مى خواهد. حکایت آن شامپانزه اى که وقتى کف قفسش زیادى داغ شد، بچه را گذاشت کف زمین و ایستاد روش. مى بینى که عشق را سر چهارراه کشان کشان مى برند تا لب جوب سرش را گوش تا گوش ببرند. همان عشقِ عزیزِ همیشگى. کف این قفس داغ شده و داروین توى قبرش از غرور باد کرده، پدّ سگ!

***

سه - اینجا یک پرنده ى دیوانه دارد مى خواند. دوستش ندارم. آواز خواندن پرنده یعنى امید. یعنى صبح و گور پدر صبح. در من شب شده و من باید یاد بگیرمش. دوباره یاد بگیرم با شبِ خودم زندگى کنم. در من بدجورى شب شده.

***

چهار - فروغ را به پیامبرى همه عشقهاى برباد رفته ى دنیا باید مبعوث کرد." همیشه پیش از آنکه فکر کنى اتفاق مى افتد."

***

پنج - آدمها را باید شناخت، نه لزوما وقت فشارها. آدمهاى فشرده، متعادل نیستند. سرشان به ته شان پنالتى مى زند. اما همین فشردگیها یک جایى گوشى را مى دهد دستت که چشمت را به روى چه چیزها بسته اى و اى دل غافل!

***

شش- من یک راز هستم. من، البته قرار بود دریا باشم به قول خانم گوگوش و مرداب شدم و الخ. شاید در تکامل بعدى به قورباغه اى چیزى ارتقا پیدا کنم. فعلا یک راز کوچک دوست داشتنى بى آزار هستم. با ما همراه باشید.

***

هفت - هوا دارد روشن مى شود. هفته ى لعنتى. تابستان تمام نشدنى. من و این همه خوشبختى؟ محاله به خدا.

***

هشت - من قرار است زیاد بنویسم این روزها. زهرى ریخته است توى جانم. باید خالیش کنم و فقط همین راه را بلدم. پیشاپیش بابت همه زنجموره هایى که کرده ام و آنهایى که برنامه اش را دارم عذرخواهى مى کنم. حوصله خواندتان نمى آید مى توانید از صفحه ام به یک مقصد نامعلوم فرار کنید. آدرس ایمیل بدهید هر وقت متعادل شدم - خدا مى داند کى البته- ایمیل بزنم که برگردید.

***

نه - فشرده شده ام مثل یک فنر. فقط اگر دستش را از رویم بردارد خدا مى داند تا کجا پرت مى شوم.

***

ده - چرخیده توى خواب. دست کوچک داغ را گذاشته روى شانه ى برهنه ام. پس باید این نوشته را تمام کنم.