چگونه یاد گرفتم سطح دغدغه ام را کنترل کنم و گوشواره ام را دوست داشته باشم
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱  کلمات کلیدی: روزهای من ، غر می‌زنم، پس هستم

 

یک.

- شالت چه رنگی است؟

- نارنجی.

- گوشواره چی؟ پروانه؟

- نه یک مروارید ساده است. چسبیده به گوشم.

می گویند کارگاه ما روی تلفنها شنود دارد. می گویند کنترل می شویم. من فکر می کنم این مکالمه ساده بین دو زن را اگر کسی گوش کند، از کجا بفهمد که چقدر فرق هست بین گوشواره ای که بیخ گوش آدم بچسبد تا گوشواره ای که بتواند تاب بخورد. چقدر فرق دارد شال نارنجی، با هر شالی. چه خوب است دوستی داشته باشی که از گوشواره هایت بپرسد و از رنگ شالت. گیرم که یک بار بیشتر ندیده باشیش. گیرم که فقط یک موهیتوی تقلبی را در لابی یکی از هتلهای همین شهرمان با هم خورده باشیم و به نعنای لای دندانهای همدیگر خندیده باشیم. در این تابستان داغ و این روزهای خاکی و تابستانی که قصد تمام شدن ندارد، دوستیش خوشایند و آرامش بخش است. مثل آن اولین لیوان آب خنک بعد از افطار. دقیقا مثل همان.

دو.

این روزها بیشتر ادای کار کردن در می آورم تا اینکه کار کنم. تقصیر من نیست. بخشی از یک سیستم هستم که با هارت و پورت و بزرگنمایی کارها را پیش می برد و من باید صبر کنم و به نتیجه هارت و پورتها لبخند بزنم و نقشه ها را تایید کنم. راستش را بخواهید دلم برای روزهایی که می نشستم و با عرق جبین و کد یمین طراحی فاز دو می کردم و آخر روز دلم خوش بود که کاری جلو برده ام، تنگ شده است. اینجا هم البته کار جلو می رود و من هم باید با عنوانهای دهن پر کنی مثل ناظر معماری زیر برگه ها را امضا کنم ولی آخر خیلی از روزها دل چرکینم. که تمام روزم در یک هیاهوی بی پایان گذشته و من حتی یک قدم هم جلو نرفته ام.

سه.

یک بار برایتان نوشته بودم که من دیر به دنیا آمده ام و باید عصر حجر به دنیا می آمدم که با ببر و شیر بجنگم و با تیرکمان قورباغه شکار کنم. دقیقا همان. دوباره. هزار باره. من چرا اینقدر زود حوصله ام سر می رود؟ الهام می گفت از بس سرعتت زیاد است. پیش الهام که بودم ماشین ظرفشویی را وسط یک مکالمه سه دقیقه ای خالی کرده بودم و الهام داشت هاج و واج نگاهم می کرد. برای الهام هر کدام از این کارها یک پروژه بود. چیدن ظرفها در ماشین ظرفشویی. خالی کردن ماشین ظرفشویی. پهن کردن رختهای شسته شده. تا کردن رختهای شسته شده. جمع کردن اسباب بازیهای بچه. لیست کارهایی که نوشتم می توانست یک روز کامل الهام را سرگرم کند. من؟ سر جمع بیست و پنج دقیقه همه این کارها را انجام می دهم و وسطش حتما یک دور هم تابی به خودم داده ام با آهنگی که در آشپزخانه پخش می کنم و احتمالا گوشی تلفن هم دستم بوده. مولتی تسک هستم و از گفته خود دلشادم. ولی نمی دانستم که سرعتم، موهبت نیست و نفرین است. نفرین خدایان.

چهار.

به مهندس تاسیسات گفتم "حواست بود این آقایی که داشت معماری را می کشید، در مورد جای موتورخانه و سپتیک تانک و اتاق کنتورها، بله ها را الکی می گفت؟" ختم روزگار است و البته که حواسش هست ولی سطح دغدغه اش، از یک بله الکی فراتر رفته. به اینجایی رسیده که می داند این بله ها چیزی را عوض نمی کند. یک جور گفتمان جلسه ای جا افتاده. من هنوز در آن سطحی هستم که شنیدن یک حرف الکی دیوانه ام می کند. همین که مشاور پروژه پای نامه هایم با بی عاری تمام می نویسد که اصلاحات مورد نظر انجام شده ولی نشده کافی است که اخم کنم و آتش بگیرم. شاید وقتش که بشود من هم عبور کنم. من هم بشوم یک چیزی مثل جریان باد. خیلی فراتر از مورچه ای که دارد با جنازه سوسکش روی زمین سر و کله می زند. حیف که اینجا را نمی خوانند این همکارهای من. اگر می خواندند البته عبارتی می نوشتند که ترجمه اش به زبان من می شد " تشبیهت تو حلقم مهندس!" یا یک چیزی تو همین مایه ها.

پنج.

بیکار نیستم امروز. قرار است یک جدول مساحت 8 صفحه ای 80 آیتمی را چک کنم. برای همین است که نشسته ام وبلاگ می نویسم.