بى خیال قورباغه، گربه ات را قورت بده!
ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٤  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک. هفت ساعت از روزم را خوابیدم. قرار بود بروم شمال. بازدید سایت. توى دلم یک شادى کوچک دویده بود که دریا. به جایش اما هفت صبح توى تخت بودم و به یک گربه فکر مى کردم. هر گربه اى هم نه. همین گربه سفید و زرد خوشگل خانم ف. فکر کردم گربه یک غرابتى دارد با روح من. دلم گربه مى خواهد توى خانه. نه براى این که زل بزند به من. براى اینکه بعد از همه زل زدنها بپرد توى بغلم که مى فهممت طفلکى. چقدر آن بغل گرم و پشمالوى گربه اى مى چسبد لابد. وقتى که قرار بوده بروى دریا و نرفته اى. وقتى تنهایى و هزار وقت دیگر.

دو. مادرم مى گوید چى مى خورى که پوستت جوش مى زند؟ شکلات؟ من هم یک وقتى جوان و خام بودم و توى غذاهایم دنبال جوابِ این چیزها مى گشتم. حالا مى دانم که افکارم آنقدر رسیده اند به آستانه ام که با هر ناآرامى، پوستم متلاطم مى شود. موج است مى گذرد. این را کتابهاى روانشناسى مى گویند. حواسشان نیست که بگویند و بلافاصله بعدش یک موج دیگر... هاه! فویل طلایى دور شکلات فرو روشه ام را باز مى کنم و فکر مى کنم من که قرار است جوش بزنم، حداقل شکلاتم را خورده باشم. بله مادرم، من شکلات زیاد مى خورم این روزها.

سه. بچه شده روح سرگردان وراج خانگى. راه مى رود و هى مى پرسد "فردا برنامه مون چیه؟" ول کن معامله هم نیست. تا آخر روز را مى خواهد ساعت به ساعت بداند. در گرماى ۵٠ درجه و رخوت و کارگاه و روزهاى تمام نشدنى، بچه ام مى پرسد:"بعد چى؟" دیشب از برنامه جمعه پرسید. گفتم هیچ. لم دادن توى خانه. هیچ کارى نکردن. "بعدش چى؟" هیچى تر...

چهار. سردرد خر است.

 پنج. جایى خوانده بودم که اگر مى خواهید خدا خنده اش بگیرد، برایش از برنامه هاى آینده تان بگویید.