هیچ
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

مادربزرگم سالهاى آخر عمرش را جلوى تلویزیون و به تماشاى اخبار سلبریتیها گذراند. خیانت، حاملگى، عشق و عاشقى و سفرهاى سلبریتیها شده بود خوراکش. دور و بریها غر مى زدند که سر پیرى به جاى اینکه رو بیاورد به معنویات، زده به بیراهه. نه نماز مى خواند، نه دیگر روسرى سرش مى گذاشت. در آن خانه و راهروى درازش راه مى رفت و تق تق عصایش بود و صداى مجرى فسقلى بلوند که با شادمانى مژده مى داد که گلبن از شوهر سومش جدا شده، بچه پینار دختر است و دِمِت به دوست دختر قبلى شوهرش که اسم او هم دِمِت بوده فحش داده. من مادربزرگم را در سالهاى آخرش ندیدم و چه حیف. براى من، او زنى بود که نمى نشست. جا نمى زد. اشک نمى ریخت و یک لحظه بیکار نمى ماند. اما انگار حسرتِ زندگىِ از دست رفته یک جا آمده و گریبانش را گرفته، طفلکى ام. یک جا دیگر بریده. امیدش را از دنیایى که دوستش نداشته گرفته و چسبیده به تکه هاى کوچک زندگى دیگران، گیرم به عنوان یک تماشاچى و لابد دلش خواسته زندگى کند. دلش خواسته دوباره سى یا چهل ساله باشد و زندگى کند. نیمه شب است و من به مادربزرگم فکر مى کنم. چه گذشته که او را رسانده به نشستن و تماشا کردن. حسرتهایش را براى که به ارث گذاشته مادربزرگم؟