هر آن کس که دندان دهد، نان دهد
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٦  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

توى ذهنم وردِ "پس کى تمام مى شود؟" گرفته ام. اولش ماه رمضان، بعد تابستان، تابستان داغ لعنتى. دیروز رفتم دفتر مرکزى و پشت میز پلکیدم و فکر کردم چه زنده ترم در کارگاه اما کار نکردم. امروز یک جلسه عظیم کارگاهى داریم. کارفرما همه کارشناسها را خواسته که به خط ردیف کند. نماینده پیمانکار زنگ زده که داریم تیغه ها را روى سقف سوم اجرا مى کنیم. من زل زده بودم به اتوکد. اتوکد به من. گزارش آسانسورها را نوشتم و بلند بلند گفتم مردک کیسه دوخته براى ما. مردک در اینجا کنایه از شرکتیست که ازش آسانسور خریده ایم و ارزان خریده ایم و حالا بدبخت به انواع شیوه ها مى کوشد چندرغاز چندر غاز ضرر میلیاردى اش را جبران کند. رفیق شفیقمان گ.م از تهران هم به صف روندگان پیوستند و من اخم دارم. دیروز اخمم مرا کشاند به یک جر و بحث بیخودى. آن هم آخر شب که باید آرام بگیرم و کپه مرگم را بگذارم و حساب کنم که چند روز دیگر مانده از این جهنم لعنتى.

دلم ساحل مى خواهد. ولو شدن. بستنى. باد در موهایم. بله، من پررو هستم و الان مى شود سه هفته که من از سفر برگشته ام و سفر از من برگشته اما هنوز دلم تنگ است. براى کى؟ براى کسى که بلد بود رامم کند. آرامم کند و حالا نیست. یا خودش نیست یا بى حوصلگى آمده نشسته جاى من. خیلى سخت است که بدانى حوصله ات را ندارند، حاشیه جان. حاشیه، غاشیه نیست ها. حالا شده حکایت من که هى منتظرم روزها بگذرد و فکر کنم یهوو آسمان لابد آبیتر مى شود. همه دوستهاى من زمزمه "برویم"،"برویم"شان رفته تا عرش اعلى. خیلى متعالى مى گوید خوشحال باش برایشان. دارند مى روند که خوشبخت بشوند. من فکر میکنم خوشبختى کجاست؟ کجا گمش کرده اند مردم؟ و لعنت به همه چیزهایی که این خاک را اینقدر نخواستنى کرده.

من حالم خوب نیست. من گرمم است. من فکر مى کنم کارگاه ما خیلى دور است. من باید باز دنبال کار بگردم و حوصله اش را ندارم. مى گوید نرو سر کار. دارى خودت را داغان مى کنى. قبلترش گفته بود کسى عاشق تو نمى شود توى این سن. رفتم کامنت گذاشتم که چهل که چیزى نیست. حتى هشتاد ساله هاى بى دندان هم عاشق مى شوند. من باید بروم کنار دریا. من دلم ساحل مى خواهد.

من دلم مى خواهد آخر این همه قصه هاى ترسناک آن کلاغ گیج لعنتى برسد به خانه اش. من دلم مى خواهد نترسم. تابستان نباشد و اینقدر خسته نباشم. من دلم مى خواهد شیدا بودن اینقدر سخت نباشد. من دلم مى خواهد عشق برگردد. بیاید زل بزند که همین دور و برها بودم. کثافت دروغگو. مردک مى گوید براى تولد زنم آیفون فایو بخرم؟ خوب است؟ مى گویم خوب است. خیلى هم خوب است. بعد فکر مى کنم یک هفته است مى خواهم بروم ابروهایم را بردارم و نمى رسم. فرزانه مى گوید "دستم زهر ندارد." دروغ مى گوید. زهر دارد. مرگ بر مخترع اپیلاسیون و حومه.

من حالا دراز کشیده ام، کاسکوى مهمان دارد توى پذیرایى صلوات مى فرستاد. دلم را خوش کنم به این روز داغ؟ جلسه؟ نسکافه؟ آیفون فایو زن همکارم؟ کفش اسکیت؟ خیار؟ نمى شود. الان فقط دلم مى خواهد تمام راه تا کارگاه را "آتش بدون دود" گوش کنم. عشق دلم مى خواهد. عشق وحشى. عشقى که مى درد و نمى ترسد و شاید هم "خاصیت عشق این است." اسم دخترانتان را شیدا نگذارید. این همه اسم، یک چیزى بگذارید که بشود سى و خورده اى سالگى را باهاش طاقت آورد. لشم را بلند کنم از تخت. بروم سرکارم. جهنم. انتهاى بزرگراه همت. من همانیم که بال بال مى زند.