نکند تو هم مرده باشی؟
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

می‌گوید فلانی سرطان خون گرفته و مرده، یک سال پیش. بدیش همین است دیگر! از دوستانت بی خبری، حالا به قهر یا هر چی . بعد  چند سال خبر می‌گیری و می‌بینی یکیشان مرده. از آن روز هی به تو فکر می‌کنم. چهارشنبه از جلوی خانه مادرت رد شدم. ترافیک بود. کوچه پس کوچه می‌رفتم تا تجریش. همه چیز مثل همیشه بود. اما این فکر ولم نمی‌کند. نکند تو هم مرده باشی؟ ... یک جای خالی بزرگ توی قلبم داد می‌زند. جایی که مال تو بود و حالا فکر می‌کردم که نیست. اما انگار همین که باشی کافی است. همین که بدانم هستی. یک جای این دنیای گنده و بدانم که یک روز دوباره می‌شود با تو دوست شد. اما دنیای عجیبی شده ... جوانها می‌افتند و می‌میرند. پیرمردها توی پارک برای پرنده‌هایی که نیستند دانه می‌ریزند و بچه‌های فسقلی همه مریضند. نکند تو هم؟ ... اگر یکی از همین روزها در خانه‌تان را بزنم مادرت به من چه می‌گوید؟ من به مادرت چه بگویم؟ اگر تو باشی چی؟ چرا قهر کرده‌ایم؟ پنج سال گذشته و من دیگر یادم نمی‌آید چرا ...