«باید براى روزنامه تسلیتى بفرستیم.»
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من

خبر کوتاه بود، مثل همه خبرهاى بد. لبه ى تیزى داشت که مستقیم مثل سوزن پرگار نشسته بود توى قلبم و یک دایره کشیده بود دورم و تمام من زندانى شده بود. خبر کوتاه بود اما تا ساعتها دردش مى آمد و سوزن را باز فشار مى داد به من. خبر کوتاه بود. دوستى، مادرش را از دست داده بود. دوستى که از اولین روزهاى دانشکده و هجده سالگى و خامى جا مانده بود تا امروزهاى ما. مادرى رفته بود. مى توانست مادر من باشد. آنقدر ناگهانى و یکباره که انگار هرگز نبوده و همیشه مادر آن تصویر گوشه دیوار بوده با یک روبان سیاه و حجمى که از ماشین نقره اى بهشت زهرا پایین مى آورند تا براى آخرین بار - و این بار واقعا آخرین بار- با خانه اش وداع کند. گوسفند حنایى بى تاب مرگ بود و زنده ها اشک مى ریختند و نمى ریختند. هنوز گرما هرمش را در جان شهر خالى نکرده بود. هنوز چادرهاى مشکى از سر زنها سر نخورده بود تا خاکى شود. هنوز دنیایى اشک نریخته در چشمهاى جماعت بود، جماعت ایستاده، جماعت منتظر و اشک داشت از چشم من مى ریخت. نمى توانستم جلویش را بگیرم. سیل بود و سدش شکسته بود انگار. فکر کردم بزرگ شده ایم، آنقدر بزرگ که کم کم پدر و مادرهایمان مى میرند و کاش بزرگ نمى شدیم. چگونه مى شود با دنیا روبرو شد؟ بدون مادرى که بشود روبرویش نشست و ترس مرگ را برایش گریه کرد. روز شروع شده بود. مادرى را براى آخرین بار از خانه مى بردند. خون گوسفند حنایى جوى آب را قرمز کرده بود. من، آنجا ایستاده بودم، مبهوت و براى همه ى مرده هایم که هنوز نمرده بودند، گریه مى کردم.

 

 پ.ن. براى دوستان مشترک مى نویسم. حسین شهرابى عزیز دیروز مادرش را از دست داد.