پرنده فقط یک پرنده بود اما در مورد عاشقى بیراه نمى گفت.
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٢  کلمات کلیدی: روزهای من

صبح از خانه کنده نمى شدم. ریتا از ۶ صبح ورد "هاو آر یو" گرفته بود، با آن صداى تو دماغى مضحکش و بیدارم کرده بود. پارچه را که از روى قفسش برداشتم کله اش را چرخاند و زل زد به من. وقتى برود لابد جایش خالى مى شود، از بس تمام وقتى را که خانه هستیم یک بند حرف مى زند و جیغ مى کشد. مى شود هم نگهش داشت اما حوصله ریخت و پاشش را ندارم به علاوه اینکه امیر زیادى بهش محبت مى کند، حرص مى خورم. یک هفته است که روزى سى بار مى خواند " اى دل اگر عاشقى در طلب یار باش" یک هفته است با صداى خواهر امیر به ما سلام مى کند، با صداى شوهر خواهرش احوال پرسى مى کند، با صداى پدرش نماز مى خواند و با صداى مادر امیر با تلفن حرف مى زند. از هر خانه اى صدایى را مى دزدد و به گنجینه اش اضافه مى کند. فعلا فقط با صداى امیر مى خندد. یک هفته است آسه مى روم و آسه مى آیم تا سوژه دستش ندهم. مى ترسم برود با صداى من غر بزند که حوصله ام سر رفته، یا بلند و کشدار صدا کند ااااااامیر یا بگوید بسه چقدر پاى تلویزیونى بچه؟ یا صداى نوتیفیکیشن گوگل پلاس در بیاورد. احتمال این آخرى از همه بیشتر است. روزى هزار بار هم مى پرسد: "شاد ى؟" جانور بامزه اى است. شاید هم نگهش داشتم. یک کاسکوى دو ساله است با پر خاکسترى و دم قرمزش، اسمش را هم که همان اول گفتم.