«به صحرا مى گویم سولماز را مى خواهم، مى گوید من هم...»
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۳  کلمات کلیدی: روزهای من

زنگ زده اند که فورى بیا طبقه اول بلوک بى ٣، کلاه ایمنى سفید روى سرم راه مى افتم توى ساختمان نیمه کاره. نگاه کارگرها هنوز سنگین است. با قدمهاى بلند و تند مى روم. مثل دکترى که سر مریض صدایش کرده باشند. مساله اسپلایسهاى روى ستونهاست و وضعیت پاگرد. بعد هم سر مى زنیم به راهرو پله هاى فرار. داریم محل درب خروج را تعیین مى کنیم و این یک قلم تصمیم ساده کوچکمان براى کارفرما، معادل ٨۵ متر مربع فضاى مسکونى اختلاف قیمت در واحدهاى مسکونى به دنبال دارد. احساس قدرت مى کنم و ضعف، همزمان. من جزئى از این چرخ بزرگم. چرخى که مى چرخد و ذره هاى بتن و آهن را جان مى دهد و تبدیلشان مى کند به خانه.

در ذره ذره این ساختمانهاى بزرگ، تصمیمهاى کوچک ما، جا خوش کرده است. خسته ام و سر زنده، همزمان. بلوکهاى سیمانى روى هم چیده مى شوند. دیوارها بین فضاها فاصله مى اندازند. کانالهاى نقره اى کولر جلوى چشمم جان مى گیرند. کسى، کسانى در این خانه ها زندگى خواهند کرد. از اندازه کوچک اتاق خواب غر خواهند زد لابد. شاید بدو بیراه خواهند گفت به من که ٣٠ سانتیمتر گرانبها از عرض اتاق را به بالکن بخشیده ام. از کجا بدانند که سه تا مهندس تاسیسات نصف روز روى مخ من رژه رفته اند که به خدا کولر ٩٠ سانتیمان در بالکن ١٣٠ سانتى شما جا نمى شود. گفتم خب. یک تنه جنگیدن سخت است. مهندس متناظرم که باید پشتم در بیاید نیمه ناشنواست و نصف بحثها را نمى شنود طفلکى. حالا عرض بالکن شده ١۶٠ و آنها کمین کرده اند براى اضافه ترش. گفتم نه یک کلام و شکایتم را کرده اند.

در یک نامه کتبى پر طمطراق براى کارفرما که لابد پر از اصطلاحات فنى نامفهوم است. گفتم که خسته ام. نگفتم؟ اما روزهایم را در این شلوغیش دوست دارم. دیگر حواسم به ساعتها نیست. جاهاى خالى نیش نمى زند دیگر. زنده ام. یاد مى گیرم. در مسیر طولانى کارگاه هم قصه عشق گالان و سولماز را گوش مى کنم. این روزهاى داغ و خاکى را که بدون عشق نمى شود گذراند. پس قصه اش را گوش مى کنم و فکر نمى کنم. مغزم را از دور خارج کرده ام. فکر نمى کنم. این همه فکر کردم و چه شد؟ هیچ.