پى ام سى، دندان درد و یک تاور کرین سى مترى و زرد
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٥  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

برایم کفش کارگاه آورده اند، گنده و سیاه. تویش صفحات فلزى کار گذاشته اند و سنگین است. امضا مى کنم و تحویل مى گیرم و مى گذارم گوشه کانکس، کنار کفشهاى بزرگ همکارم. امروز کلافه بودم. پى ام سى و شیاطینش توى جانم بودند. اشک مى آمد و برمى گشت. کارگاه خوشبختانه مثل همیشه بود. از آرامش و موسیقى خبرى نیست. بلوک است و ملات و سوالهاى سرکارگر و خرت خرت ممتد جوشکارى. وسط این همه مجبورى حواست را جمع کنى که پایت را جاى غلطى نگذارى و میلگرد روى مخت نیفتد و از طبقات سقوط نکنى. بنابراین حسابى دل مشغولى دارى که وقت افسرده شدن نداشته باشى.

افسردگى زیر آفتاب پانزده مرداد گوشه اى کز کرده بود. دوستى گفته بود که ١۵ مرداد، به عنوان گرمترین روز سال مبدا طراحى تاسیسات سرمایشى و حجم و ظرفیت آنهاست. در روز ١۵ مرداد بودن باید غرور آمیز باشد. نبود. آدمهایى در کارگاه مى آمدند و مى رفتند. من به حفره بزرگ و خالى توى قلبم زل زده بودم که هر روز دردش بیشتر مى شد. فکر کردم نردبان تاور را بگیرم و بروم بالا. تنها زنِ این کارگاه آخر زد به سرش. کفشهایم، قلبم و سینه ام سنگین بود. فکر کردم چهارشنبه هایم گم شده اند. امروز سه شنبه است ولى فردا چهارشنبه من نیست.

فردا مى روم شمال. کنار دریا با خیال راحت مى شود افسرده شد. دریا قضاوت نمى کند و این حفره بزرگ را شاید بشود با گوش ماهى پر کرد و ابر. دلم براى صندلهاى تابستانه، ناخنهاى لاک زده، مانتوى رنگ روشن و شالهاى نازک لک زده. دلم براى نگاهى که مرا با خودم آشتى بدهد تنگ شده. دلم براى دوست داشته شدن و خیلى دوست داشته شدن تنگ شده. مى روم شمال. دریا، قضاوتم نمى کند. فقط دریاست که قضاوتم نمى کند. صندل مى پوشم. لاک قرمز مى زنم و مى روم خاطره زنى که دوستت داشت و خیلى دوستت داشت را به دریا پس بدهم.