به نظر من هم "ویران شود این شهر که میخانه ندارد"
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٧  کلمات کلیدی: نوستالژی

گوشواره ى امروزم یک قلب کوچولوى نقره اى است، پایین یک زنجیر ظریف به طول یک بند انگشت. سیاه شده کمى. نقره ى ترک است. از بساط دست فروشى خریده شده. حوالى همین روزها. تابستانِ بیست و یک سالگى. گیر داده ام به این یکى این روزها. این و آهنگ راهرو. آدم گیر دادنم. لب دریا آفتاب حالم را بهم زد. حالا توى خانه آرام است و خنک. دراز کشیده ام. گوشواره ام شانزده ساله است. من، مادر این بچه ى تقریبا هشت ساله ام که کنارم لمیده. آسمان آبى داغ است. دریا خاکسترى. جیرجیرکها هستند که مدام صدایشان مى آید؟ پناه برده ام به دریا، شن، موج.

یک جورى تنها هستم و تنها نیستم. دلم تنهایى مى خواهد. گوشواره ى شانزده ساله از روى گوشم تاب مى خورد تا موها. گوشواره راحت است. مثل یک دوست قدیمى. مثل یک دمپایى کهنه. مادرم مى گوید یادت هست فلانى تاجر تخم مرغ بود و آمده بود خواستگارى. یادم رفته و ریسه مى رویم. فکر مى کنم تاجر تخم مرغ حالا لابد پولدار شده. حالا لابد ماشین حسابى زیر پایش است و خدا را بنده نیست. دستهاى یخش چى؟ حتما هنوز یخ است. بعضى چیزها را نمى شود با پول به دست آورد. مثلا گرماى نوک انگشتها را. یک گوشواره کهنه شانزده ساله را. یک عشق را. یک کودک را. یک خاطره قدیمى را.

آسمان اینجا آبىِ خوبى دارد. صداى جیرجیرکها خوب است. دلتنگى هم خوب است. همه چیز آرام. همه چیز رو به زوال. شانزده سال گذشته از این گوشواره و تاجر تخم مرغ. شانزده سال گذشته و من هنوز به بساط دست فروشها نگاه میکنم و براى گوشواره اى که روى گوشم تاب بخورد ضعف مى کنم. شانزده سال گذشته از تابستان بیست و یک سالگى. از بیست و یک سالگیم خاطره مبهم ساحلى مانده و غش غش خنده هایى با دختر دایى و دخترخاله. این گوشواره. آن انگشتر. از امسالم، چه دارم؟ شانزده سال بعد که سى و هفت سالگى مثل نوجوانى به چشمم بیاید، از امسالم چه خواهم داشت؟ آرزویى. آهى و یک وبلاگ کهنه. خاطره هایم پیر شده اند. باید فرار کنم. باید بروم.