"زندگى شاید یک خیابان درازست ..."
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۸  کلمات کلیدی: نوستالژی

سرمه سلام

امروز کنار دریا باز دلم براى تو تنگ شد. شاید چون زنى با دامن آبى و پاهاى برهنه و خیس از جلویم رد شد. شاید چون روبروى دریا نشسته ام. نمى دانم. تنها آمده ام تا روبروى دریا. اول باد مى آمد، خنک بود و باران. من با نوک چتر سیاه بلندم روى شنها اول اسمت، اسمم را نوشتم. بعد یکى از آن دخترهاى ژاپنى را کشیدم که تمام سالهاى اول نوجوانى در همه نقاشیهایم تکرار مى شدند و مادرم نگران بود که من مالیخولیایى شده ام که مدام یک فیگور را تکرار مى کنم. دخترهاى کلاس ولى زنهاى ژاپنى نقاشیهایم را دوست داشتند و به نوبت دفترشان را مى آوردند تا یکى از اینها را برایشان نقاشى کنم و من مى کشیدم و تکرار مى کردم و تکرار حسِ خوبى از دیوانگى به من مى داد و دیوانه بودن در آن سالها، آسان بود. این یکى را با چشمهاى بسته کشیدم سرمه. فکر کردم دریا خاکستریست و هوا ابرى و من به جایش همه جا را دیده ام. مى بینم.

امروز جمعه است سرمه و جاى تو بدجور خالیست. وقتى من بعد این همه سال یکى از دخترهاى ژاپنیم را روى شنهاى ساحلى بکشم، شاید وقتش شده که تو هم یک نامه براى من بنویسى. من قول مى دهم نپرسم این همه سال کجا بودى. تو هم نپرس که چرا دیگر شعر نمى گویم و مهندس شده ام و سفت و سخت به بلوک و بتن و میلگرد دل بسته ام. سرمه یادم نینداز حرفهاى آن وقتها را که عشق، تنها چاره بود و من آنقدر جوان بودم که همه چیز ممکن بود. ده سال و اندى گذشته سرمه و من مادر هیچ دخترى نشدم که اسم تو را رویش بگذارم و مادر هیچ دخترى نخواهم شد. شعرها فراموشم شده و دارم همینجا روى همین شنهاى ساحلى که نشسته ام غرق مى شوم. بدون اینکه حتى یک قطره آب به تنم بنشیند.

خداحافظ سرمه

جمعه ١٨ مرداد ٩٢/ ایزدشهر