«درست هم نشد به جهنم، تمام می شود، بالاخره تمام می شود.»*
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

هر کدام از این تیرها 2 تن است. ستونها 9 تن. فقط تجسم کردم. برای یک لحظه کوتاه تجسم کردم افتادنش را روی یکی از این کانکسها. ماشینها. آدمها. له شدن. هیچ شدن. در یک لحظه. انگار که هیچ وقت نبوده ای. انگار. کلاه پلاستیکی ایمنی در مقابل این وزن به نظر خنده دار می آید. در یکی از داستانهایم یکی از شخصیتها همینجوری می مرد. در کارگاه. با سقوط تیری. تمام. حالا از صبح که دارند تریلی ها را تخلیه می کنند از پنجره کانکس زل زده ام بهش. اگر قرار است تمام شود، تمام شوم حداقل ببینم آن لحظه را. چشمهایم را محکم باز کرده ام. برای همین نگاهم پر از خاک است.

 

* G+