فقط کاش دوباره خواب ببینم.
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۳  کلمات کلیدی: روزهای من

از ماشین که پیاده شدم و پایم را گذاشتم روی خاک دیدم هنوز حالم دارد به هم می خورد. انگار شب از سرم نگذشته. مانده بودم در یک جایی، پا در هوا. جای خوبی هم نبود. جایی بود که زل زده بودم به دیوارهاش و کاسکوی خاکستری مدام می گفت «هاو آر یو» بی ربط به حال من. شب نشستیم به حرف زدن. توی خانه ساکت. حتی کاسکو هم خواب بود. بچه ها و امیر هم خواب بودند. ما بودیم و صدای یخچال. بعد مزه داد. آن حرف زدن توی تاریکی. زمزمه وار. حتی با آن حال عطش و سردرد و خماری. گفتی خیلی دلم می خواهد بدانم سال دیگر این موقع کجا هستم. من دلم نمی خواست بدانم. نه بدانم تو کجایی و نه خودم. دلم می خواست یک جایی بالاخره لحظه را یاد بگیرم. دلم نمی خواست جای تو باشم و بخواهم تصمیم به این سختی بگیرم. خودم هم نگاه کردم توی آینه ها و گفتم تصمیمها تمام شده. گور پدر همه تصمیمهایی که گرفته ام. ولش کن. ولش کنیم که بگذرد.

الان دلم می خواهد یک کتاب دیگر بنویسم. یک کتابی که بشود این همه خانه به دوشیم را خالی کنم تویش. یک کتابی که دیگر میهمانی خداحافظی کسی نباشد. خودم باشد. حیف که کتابها قصه لازم دارند والا تکه های خودم را جمع می کردم از این وبلاگ ترکش خورده ام. ناشرم گفته بود داستان بعدیت طولانی باشد لطفا. طولانی مثل روزهای بد؟ یا طولانی مثل کتابی که نخواهی بگذاری زمین... و راستی صبح دو تا قصه کاغذی خواندم. خیلی هم راستکی. کتاب از طلوعی بود.  داستانهاش بد نبود. باید باز شروع کنم کتاب بخوانم. آیفون دارد مسمومم می کند. بماند که پلاس این روزها خیلی خوب است. حداقلش این است که کلی شعر می خوانم و یادم می افتد که چقدر دلم برای شعر خواندن تنگ شده و چقدر مزه می دهد اینجور شعر خواندن. نوشتم بامداد خماری دارم. گفتند آب بخور. آب آب فراوان. حالا بهترم انگار. روز پاشنه های تیغ دارش را از روی قلبم کشیده کنار. کاش حالا که می شود خوب و عمیق و طولانی نفس بکشم.