حالا دارد براى خودش تخمه مى شکند و مى گوید دوستت دارم
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٥  کلمات کلیدی: روزهای من

کاسکوى خاکسترى زل زده به لاک قرمز ناخنهاى پایم. کله خاکستریش را چرخانده و از نزدیک زل زده به انگشتهایم. دو بار دراز کرده خودش را تا به پایم نوک بزند. مثلا محبت مى کند. محبتش تیز است و جایش روى دست و پایم مى ماند. یاد گرفته با صداى من جیغ کوتاه بزند و با سرزنش بگوید: "ریتاااا" یاد گرفته خمیازه بکشد. یاد گرفته با صداى من چیزهایى بگوید. نامشخص اما. امیر مى پرسد:"ببرمش بالا؟" مى گویم نه، حالا بگذار باشد. این جانور این روزها مرا خوشحال مى کند و من خوشحالى را بدجور لازم دارم. شاید هم حق با شاعر است و دلخوشیها کم نیست...