چرا به آخر دنیا نرسیدیم؟
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳٠  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

با کفشهای ظریف چرم قهوه ای روی سنگها راه می روم و فکر می کنم چه وصله نچسبی هستم امروز، اینجا. مردها با لباسهای خاکی از کنارم رد می شوند. مردهای گرما زده. مردهای خسته. مردهایی که خیره به من نگاه می کنند. مردهایی که برای نگاه نکردن از کنارم تند رد می شوند. بچه ای هم هست. بچه که نه، نوجوان. شاید شانزده ساله. لباس کار یکسره آبی می پوشد و هر بار مرا می بیند زل می زند به من. با نگاه اینکه این زن اینجا چه کار می کند. آفتاب داغ است و هوا دم کرده. توی دلم دلهره ای هست که می دانم چرا آنجاست. دارم فقط نگاهش می کنم. فکر می کنم دلهره را بگذارم باشد. من هم مثل این پسرک زل بزنم بهش. گیرم که بدانم که چرا اینجاست.

این کفشها برای راه رفتن روی این سنگها نیستند. این را می دانم. اما صبح نمی توانستم همان خاکیهای هر روزه را پایم کنم. صبح دلم نخواستشان. همانقدر یک دفعه ای که دلم یک چیزهایی را نمی خواهد. دلم آشوب است. دلشوره دارم. می دانم چرا. بگذریم.

زنگ زده بود که نمی نویسی. نگرانت شدم. آدم نوشتن می داند که ننوشتن چقدر خطرناک است. من وقتهایی که تلخترین نوشته ها را هم نوشته ام، باز حالم بهتر از اوقاتی بوده که ننوشتن آمده و آوار شده روی سرم. وقتهایی هم که بوده که نشده بنویسم. باز هم نشدنش از جنس خوبی نیست. چون همان روزی که نشده بنویسم آنقدر وقت داشته ام که مثلا دوز روزانه گوگل پلاسم را داشته باشم. وبلاگ بخوانم. ولو باشم و یا تلفنی حرف بزنم.

امروز فکر می کنم من خیلی شجاعم که می نویسم. نه به خاطر نوشته هایم. به خاطر اینکه جرات این را دارم که عقیده های لحظه ایم را ثبت کنم. گاهی همین نوشتنها خودم را برای خودم روشن کرده. همین نوشتنها دستم را گرفته از تاریکیها کشیده بیرون. همین نوشتنها، کمکم کرده که گریه نکنم و درد نکشم. برای همین نوشتنها ایستاده ام رو در روی کسی/ کسانی و توضیح داده ام که حالم بد بوده، مست بودم یا خسته بودم که چیزی را نوشته ام. اما نوشته ام. فرار نکرده ام از نوشتن. خیلی وقتها نوشتن آنقدر برایم محسور کننده بوده و ترتیب جمله ها آنقدر مشتاقم کرده که گذاشتم مرا ببرد تا هر جایی که می خواهد.

اینجا در روزنگار خانم شین، گاهی من شیدا را نوشته ام و گاهی هم نه. گاهی آنقدر زیبا شدن و دراماتیک شدن نوشته برایم مهم بوده که گذاشته ام دستم بنویسد « متنفرم» به جای اینکه « شک دارم» و بنویسد « فرار می کنم» به جای اینکه « فکر می کنم». اینجا در روزنگار خانم شین من نوشته ام که عشق مهم نیست و شادی مهم است. هزار بار هم نوشته ام که عشق تنها چیزی است که به زندگی ارزش زندگی کردن می دهد. اینجا نوشته ام که مادر شدن بهترین حس دنیاست و همین جا نوشته ام که «لطفا بچه دار نشوید.» جان مادرتان. اینجا نوشته ام که نمی ترسم در حالی که ترسیده ام و اینجا نوشته ام دارم از ترس می میرم درست در لحظه هایی که ترسم با چرخش انگشتهایم روی کیبورد محو و نابود شده. اینجا من ترسیده ام. زندگی کرده ام. خوانده شده ام. گریه کرده ام و خواب دیده ام. اینجا من با خودم صادق بوده ام و نبوده ام. اینجا من راستش را گفته ام و نگفته ام. اینجا من خودم بوده ام و نبوده ام.

با همه اینها ولی اینجا خانه ام است. خانه ای که مبلهای راحتی دارد و پرده های یاسی رنگ. خانه ای که تویش فنجانهای رنگی هست و گربه خانگی. خانه ای که آنجا زنی هست که گاهی دلش می خواهد سرش را بگذارد و بمیرد و درست همان روزهایی که دلش می خواهد بمیرد فرار می کند به نوشتن. مثلا امروز.

این همه نوشتم فقط به خاطر کفشهای چرم قهوه ایم که وقتی داشتم روی سنگها راه می رفتم، همه دلهره های روزم به کنار، به این فکر می کردم که نکند کفشهایم خراب بشوند.