من یادم نرفت، تو هم یادت نمى رود.
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من
ساق پاى راستم که چسبید به اگزوز نقره اى موتور جیغ زدم. جمع شدند دورم. یک زخم بزرگ قرمز بود و مى سوخت. لابد جیغ مى زدم که یکى همان وسطها گفت: "آروم بچه! بزرگ میشى یادت میره!" این یکى دیگر خیلى حرص داشت که یکى وسط آن همه درد وعده زمان خیلى خیلى دورِ بزرگ شدن را بدهد. عمه جان جانم با تاسف سرش را تکان داد و گفت: "دختر هم هست!" منِ ٨-٩ ساله که ارتباطى بین زخم ساق پا و دختر بودن و بزرگ شدن نمى دیدم لابد بلندتر جیغ زدم. هیچ کدامش یادم نرفت. نه آن صحنه، نه چهره پسرعمویم، نه حرف عمه، فقط آن درد را فراموش کردم. دردى که ازش یک لکه کمرنگ خیلى کمرنگ جا مانده روى پایم. درد فراموشم شد و حرفها، نه. سنگینى نگاه عمه یادم نرفت که داشت به مادرم طعنه مى زد که دخترش معیوب شده است. بعضى چیزها فراموش مى شوند، بعضى چیزها، نه. امروز دو بار گوشى موبایل را چسبانده ام به گوشم و هر بار درد پشت خط بوده. حالا دیگر وعده ى بزرگ شدنى در کار نیست. دست دنیا رو شده و همین است که هست، همینقدر که تکرارى، که خسته، که یکنواخت و درد ضرباهنگ منظم روزها را بر هم مى زند. دردى که اشک مى شود و دستهاى ناتوان من و میز سفید بزرگ. قلبم اسفنج شد و دردها را مکید. من قدمهایم را کشیدم روى آسفالت و دیدم دیگر آفتاب زورهاى آخرش را مى زند و درد آمده بود مثل یک توله سگ خانگى که زیر ماشین رفته، نیمه جان و داشت کنار من مى مرد. پسر عمو مرده است. عمه دختر کوچکش را با آن چشمهاى آبى شوهر داده و درد، درد آشناى همیشگى توله سگ است...