بدبختیش این است که صندل هم ندارم!
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٩  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
من آدم سردى کردن با یک غوره ام. روزهایم روتین نیست. روتین که شد مى آیم غر مى زنم که آى حوصله ام سر رفت. حالا دارم یک سیستم جدید را یاد مى گیرم. عوض کردن کارم یک طرف، کلاس ورزش و حالا هم که باید نرم افزار رِویت* را یاد بگیرم نور على نور. امیدوارم تا فصل دیکته هاى "قورباغه وسط قایم موشک بازى دوستش خرچنگ را خورد." سر و سامان گرفته باشم. البته باز هم آفرین به من که هنوز مرداب نشده ام چون یک جورى خودم را پرت کردم به این محیط جدید و به تبع جدید بودنش، ترسناک و ناآشنا. حالا دارم سر و کله مى زنم که بفهمم چى به چى است و همینطور هم از در و دیوار پیشنهادهاى هیجان انگیز مى رسد. طراحى آن برج، طراحى این ساختمان، پیشنهاد همکارى با این مجله و ... بیشترشان هنوز معلوم نیست. در حد پیشنهاد و حرف. من این وسط زن خسته اى هستم که هورمونها گازش گرفته اند و کفش پاشنه بلندش در اثر ده بار بالا و پایین رفتن از پله ها پایش را زده. زنى هستم که در آستانه خوابیدن فکر مى کند که نباید آدمیزاد اینقدر متمرکز باشد روى انگشت کوچک پایش و اصلا فردا صندل مى پوشد و گور پدر کارفرماى کچل شیک و جلسه. امروز یک خانم شیربرنج دیگر دیدم که موهایش را رنگ فانتزیهاى من کرده بود. اینجاى جدید دخترها قرتانس و موند بالا هستند، کفشهاى تق تقى و مانتوهاى آویزان. بلند بلند حرف مى زنند. بلند بلند مى خندند. اینترنت، بازى شادى، ناهار. من پایم درد مى کند و حالا فقط مى توانم به انگشت کوچک پایم فکر کنم. نشسته بودم ماستم را مى خوردم ها! دیوانه ام به خدا... دندم نرم! *revit