دیگه چه خبر؟
ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۳  کلمات کلیدی: روزهای من
گیر داده که "چرا منو نبردى کارگاه؟" جوابهاى "نشد" و "منم دیگه نمیرم کارگاه" را قبول نمى کند. پسره را مى گویم. خودم هم دلم براى کارگاه تنگ شده. اگر اینقدر دور نبود و پروژه رو از چنگ مهندس میم درنیاورده بودند و این کار و محیط جدید اینقدر مشتاقم نکرده بود، حتما ادامه اش مى دادم. دیروز مى گفت: "منو ببر شرکت!" گفتم:"جام کوچیکه، آتلیه شلوغه، جلسه دارم." اونقدر گفت تا آخر امیر گفت:"خودم مى برمت سر کارم." فکر کردم پنجشنبه روزى ببرمش دفتر حداقل محیط را بهش نشان بدهم. بچه ام تا حالا شرکت به این گندگى ندیده خب! ( توى پرانتز - خودم هم ندیده بودم!- پرانتز بسته!) کار جدید خوب است. آتلیه جدید شلوغ است. سرپرستش وا داده، کارى به کار کسى ندارد و در نتیجه همهمه مدام هست. یک آدم رو اعصابى دقیقا پشت من مى نشیند که مدام دارد زر مى زند. زر به معنى واقعىِ زر. مثلا دیروز گیر داده بود به کلمه هاى انگلیسى پراندن. دخترهاى دور و بر هم که انگار به عمرشان حرف بامزه نشنیده اند، هرهر و کرکر که آقا به چاقو گفته "کنایف!" سمت راستم دختر آرام و مهربانى مى نشیند که سرش توى کار خودش است. سمت چپم آقاى آرامى هست که مدام با تلفن حرف مى زند، پچ پچ طور به زبانى که نمى شناسم. ته ردیفمان آقاى مسنى مى نشیند که خسته است، کلا خسته است. از همان کله سحر هم که مى آید سر کار خسته است. به جز این دو تایى که سمت راست و چپم مى نشینند، اسم هیچ کس را بلد نیستم. حالا یاد گرفته ام که جلوى سنسور در طبقه تکان بخورم که در زودتر باز شود. یاد گرفته ام از روى سایت شرکت جلسه تنظیم کنم. دیروز هم معلم خصوصى رِویت آمد و درسمان را شروع کردیم. از بس قمپز در کرده بودم که باهوشم و زود یاد مى گیرم تند و تند درس داد. تقریبا هیچى نفهمیدم از درسش. تمام مدت درسمان ریتا جیغ زد و بلند بلند حرف زد و روزنامه پاره کرد. روى دور تندم این روزها...