اینجا بادبادک بازها هم پیر مى شوند
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من
کارم خوب پیش نرفته بود. نقشه را میرور کردم و نشد. جاى ورودى را عوض کردم. آشپزخانه را بردم جاى موتورخانه. موتورخانه را گذاشتم جاى بایگانى. پله ها را عمود کردم به ساختمان. چرخاندم. پشت و رو کردم. نشد که نشد. آخر لپتاپ را بستم و فکر کردم امروز روز من نیست. یک ساعت قبلترش یهویى فروکش کرده بودم. آن جریان انرژى قطع شده بود و مانده بودم من و موهاى وزوزیم و تصویرم توى آینه که دوستش هم نداشتم. از خانه که بیرون زدیم، ابر بود. باد دریا مى زد و هوا جور خوبى خنک بود. از آن هواهایى که آدم دلش بى دلیل مى گیرد و چیزهاى بى ربطى مثل حرفهاى عاشقانه مى خواهد. توى آسمان ایزدشهر بادبادک بزرگى یک طرف آسمان را پر کرده بود. سرمه اى، با دنباله زرد و نارنجى و آبى. بچه دوید سمت دریا با همان خوشحالى بى دلیل بچگى. من نشستم روى حصیر زرد و زل زدم به دامن سفیدم توى باد. نوشتم روح شده ام. نوشتم دختران پا برهنه از جلویم رد مى شوند. نوشتم من ایستاده ام، دنیا انگار مى گذرد و من عین خیالم نیست. پرسید با منى یا وبلاگ مى نویسى؟ وبلاگ مى نوشتم بلند بلند. بعد درد آمد و نشست روى صندلهاى خاکستری. لخ لخ کنان راه افتادم که بروم خانه. مرد بادبادک باز داشت نخ بادبادکش را جمع مى کرد. چه پیر شده بود. دلم یهویى گرفت. دخترهاى پابرهنه رفته بودند و من فقط مى توانستم به نوافن فکر کنم روى کانتر آشپزخانه. بى دلیل جمعه خزیده بود توى پنجشنبه ام. دلم بدجور گرفت.